معرفی
سلام دوستاي گل خودم

غـروبـا میون هــفته برسـر قـبر یه عاشـق
یـه جوون مـیادمـیزاره گـلای سـرخ شـقایـق
بی صـدا میشکنه بغضش روی سـنـگ قبـر دلدار
اشک میریزه از دو چـشـمش مثل بارون وقت دیدار
زیر لب با گـریه مـیگه : مـهـربونم بی وفایـی
رفتی و نیـسـتی بدونی چـه جـگر سـوزه جـدایی
آخه من تو رو می خواستم اون نجـیـب وخوب و پاک
اون صـدای مهـربون ، نه سـکــوت ســرد خــاک
تویی که نگاه پاکت مـرهـم زخـم دلــــم بـود
دیدنـت حـتی یه لـحــظه راه حـل مشکـلـم بود
تو که ریـشه کردی بـا من، توی خـاک بی قراری
تو که گفتی با جـدایی هـیـچ مـیونه ای نداری
پس چـرا تنهام گذاشـتی توی این فـصل ســیاهی
تو عـزیـزترینی اما یه رفیـق نــیـمه راهــی
داغ رفتنـت عـزیـزم خط کـشـیـد رو بـودن مـن
رفتی و دیگـه چـه فایده ناله و ضـجـّه و شیـون
تو سـفر کردی به خـورشـید ،رفتی اونور دقایق
منـو جا گذاشتی اینجا با دلی خـســته و عاشـق
نمـیـخـوام بی تو بمـونم ، بی تـو زندگی حرومــه
تو که پیش من نبـاشـی ، هـمـه چـی برام تمـومه
عاشـق خـسـته و تنها سـر گـذاشـت رو خاک نمناک
گفت جگر گـوشـه ی عـشـقو دادمـش دسـت توای خاک
نزاری تنها بمونـه ، هــمـدم چـشـم سـیـاش باش
شونه کن موهاشو آروم ، شـبا قصـه گو بـراش باش
و غـروب با اون غـرورش نتونسـت دووم بـیـــاره
پاکشـیـداز آسـمـون و جاشـو داد به یـک سـتاره
اون جــوون داغ دیـده با دلـی شـکـسـته از غـم
بوسـه زد رو خـاک یار و دور شد آهسـته و کم کم
ولی چند قدم که دور شد دوباره گـریه رو سـر داد
روشــــو بــر گــردونـــد و داد زد
بـه خـدا نـمــیـری از یاد
چون بايد ساعات بسياري رادر انتظار مي ماند،كتابي خريد،البته بسته اي
كلوچه هم با خود اورده بود.![]()
او روي صندلي دسته داري در قسمت ويژه فرودگاه نشست تا در ارامش
مطالعه كند.![]()
در كنار او بسته اي كلوچه بود،مردي نيز نشسته بود كه مجله اش را باز
كرد ومشغول خواندن شد.![]()
وقتي او اولين كلوچه اش را برداشت ،مرد نيز يك كلوچه برداشت.![]()
![]()
در اين هنگام احساس خشمي به او دست داد،اما چيزي نگفت
. فقط با خود
فكر كرد :"عجب رويي داره! اگر امروز از دنده چپ بلند شده بودم، چنان
نشانش مي دادم كه ديگه همچين جراتي به خودش نده!"![]()
هر بار كه او كلوچه اي بر مي داشت مرد نيز با كلوچه اي ديگر از خود
پذيرايي مي كرد
،اين عمل او را عصباني تر مي كرد. اما نمي خواست از
خود واكنشي نشان دهد.![]()
وقتي فقط يك كلوچه باقي مانده بود،با خود فكر كرد:"حالا اين مردك چه
خواهد كرد؟"![]()
سپس،مرد اخرين كلوچه را نصف كرد ونيمه ان را به او داد.
"بله؟!ديگه خيلي رويش را زياد كرده بود."
تحمل او هم به سر امده بود.![]()
![]()
بنابراين، كيف وكتابش را برداشت وبه سمت سالن رفت.
وقتي كه در صندلي هواپيما قرار گرفت،در كيفش را باز كرد تا عينكش را
بردارد، در نهايت تعجب ديد كه بسته كلوچه اش ،دست نخورده، ان جاست.(وای وای وای)![]()
تاز ه يادش امد كه اصلا بسته كلوچه اش را از كيفش در نياورده بود .(هه هه )
خيلي از خودش خجالت كشيد!
!متوجه شد كه كار زشت در واقع از
جانب خود او سر زده است.![]()
مرد بسته كلوچه اش را بدون ان كه خشمگين،عصباني يا ديوانه شود با
او تقسيم كرده بود.![]()
![]()
اینم یک ماجرای عبرت آموز برای دختر خانم ها!!!

بقیه اش رو تو ادامه مطلب ببینید دوستان من

عشق یک جوشش کور است وبیوندی است از سر نابینایی.
اما دوس داشتن بیوندی است خودآگاه و از روی بصیرت زلال و روشن
عشق بیوندی است عاشق که اورا به معشوق میکشاندو دوس داشتن
جاذبه ای است در دوست که اوست اورا به دوست میبرد.
عشق تملک معشوق است و دوس داشتن تشنگی محو شدن دردوست

برام هیچ حسی شبیه تو نیست
کنار تو درگیر آرامشم
همین از تمام جهان کافیه
همین که کنارت نفس میکشم
برام هیچ حسی شبیه تو نیست
تو پایان هر جستوجوی منی
تماشای تو عین آرامشه
تو زیباترین آرزوی منی
منو از این عذاب رها نمی کنی
کنارمی به من نگا نمی کنی
تمام قلب تو به من نمیرسه
همین که فکرمی برای من بسه
از این عادت با تو بودن هنوز
ببین لحظه لحظه م کنارت خوشه
همین عادت با تو بودن یه روز
اگه بی تو باشم منو میکشه
یه وقتایی انقدر حالم بده
که می پرسم از هر کسی حالتو
یه روزایی حس می کنم پشت من
همه شهر میگرده دنبال تو
از تو
.....
تو که دلم را در نگاه پر مهرت زندانی کردی
بمان در کنارم در بهار باغ احساسم
چون بی تو باغ احساسم دیگر بهاری نخواهد بود
بمان با من
بمان که من می خواهم کنار قلب کوچک تو مانند گنجشک عاشق برای
زندگی کردنم آَشیانه ای درست کنم
بیا مانند ماه به شب
ما به هم عادت کنیم
بیا عاشق شدن را دوست داشتن کنیم
ای برایم مهربان ترین دل زندگی
من برای زندگی کردن تو را بهانه می کنم

صبح: دیدن رویای شاهزاده سوار بر اسب در خواب.....
6 صبح: در اثر شکست عشقی که در خواب از طرف شاهزاده
می خوره از خواب می پره .
7صبح: شروع می کنه به آماده شدن . آخه ساعت 12 ظهر کلاس داره!!!!!!!!
8 صبح: پس از خوردن صبحانه مفصل (علیرغم 18 کیلو اضافه وزن)
شروع می کنه به جمع آوری وسایل مورد نیاز: جوراب و مانتو و کیف و
لوازم ارایش و لوازم ارایش و لوازم ارایش و لوازم ارایش و...
9صبح: آغاز عملیات حساس زیر سازی بر روی صورت (جهت آرایش)
10 صبح: عملیات زیرسازی و صافکاری و نقاشی همچنان با جدیت ادامه دارد .
11 صبح: عملیات آرایش و نقاشی و لنز کاری و فیشیل و فوشول
با موفقیت به پایان می رسد و پس از اینکه دختر خودش رو به مدت نیم ساعت
از زوایای مختلف در آیینه بررسی کرد ومامان جون 19 تا عکس از زوایای مختلف
ازش گرفت، به امید خدا به سمت دانشگاه میره .
12 ظهر: کلاس شروع شده و دختره وارد کلاس میشه تا یه
جای خوب برا خودش بگیره .
( جای خوب تعابیر مختلفی داره . مثلا صندلی بغل دستی
پولدارترین پسر دانشگاه - صندلی فیس تو فیس با استاد: در صورتی که
استاد کم سن و سال و مجرد باشد و ... )
1 ظهر: وسط کلاس موبایل دختر می زنگه و دختر با عجله
از کلاس خارج میشه تا جواب یژه جون رو بده. و منیژه جون بعد از 1.5 ساعت
من که قضیه خاستگاری دیشبش رو + قضیه شکست عشقی دوست مشترکشون رو
براش تعریف کرد گوشی رو قطع می کنه. اما دیگه کلاس تموم شده .
2 ظهر: کلاس تموم شده و دختر مجبوره از یکی از پسرای کلاس
جزوه بگیره. توجه داشته باشین دختر نباید از دخترا جزوه بگیره.
آخه جزوه دخترا کامل نیست!!!!!!!!!!!
3 ظهر: دختر همچنان در جستجوی سوژه ی مناسب جهت دریافت جزوه!!!!!
4عصر: دختر نا امید در حرکت به سمت خانه.
5 عصر: یکدفعه ماشین همون پسر پولداره که جزوه هاشم خیلی کامله
جلوی پای دختره ترمز می کنه و ازش می خواد که برسونتش.
6 عصر: دختر به همراه شاهزاده رویاهاش در کافی شاپ گل زنبق!!!
میز دوم. به صرف سیرابی گلاسه.
7 عصر: دختر دیگه باید بره خونه و پسر تا دم خونه می رسونتش.
8 غروب:دختر در حال پیاده شدن از ماشین اون پسره: راستی ببخشید
جزوه تون کامله؟؟؟ امروز انقدر از عشق سخن گفتی مجالی برای
تبادل جزوه نموند. و جزوه رو از پسر می گیره.
9 شب: دختر در حال چیدن میز شام در خانه سه تا ظرف چینی
گل سرخی جهیزیه مامانش رو میشکونه (از عواقب عاشقی)
10شب: دختر در حال تفکر به اینکه ماه عسل با اون پسره کجا برن ؟؟!!؟!؟!؟!؟!
2شب: دختر داره خواب میبینه رفته ماه عسل...
۵ صبح: بعد از دیدن خواب ماه عسل دوباره روز از نو و روزی از نو و همون اتفاقا...
خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني
خيلي سخته که روز تولدت همه بهت تبريک بگن اما اون کسي که فکر ميکني بخاطرش زنده اي بهت تبريک نگه
خيلي سخته که دلت رو به يک نفر ببازي بعد اون بگه ديگه دوست ندارم
خيلي سخته که همه چيزتو بخاطر يه نفر بدي بعد اون بگه که ديگه نمي خواد.
خيلي سخته....
دوست دارم که بگویم دوستت دارم
دوست دارم که بدانی دوستت دارم
اگر وداع نبود سرزمین اشک آتش میگرفت
کاش میشد عاشق پروانه شد در نگاهش واله و دیوانه شد
کاش میشد زندگی از سر گرفت حس خوب عاشقی در بر گرفت
کاش میشد راهی دل میشدیم بی دلی میرفت و یک دل میشدیم
کاش میشد افسانه را خواب کرد در میان گل همیشه لانه کرد
کاش عکس شادی را کشید برسیاهی ها سفیدی را کشید
کاش میشد عاشق دیوانه شد عاشق بی خانه و کاشانه شد

گفتمش نقاش را نقش کشد از زندگی
با قلم حبابی برلب دریا کشید
|
زندگی اجبار نیست...
شاید آن روز که سهراب نوشت زندگی اجباری است دلش از غصه حزین بود و غمین حال من می گویم زندگی یک در و دروازه و دیوار که نیست که نشد بال زدو پرواز کرد زندگی اجبار نیست زندگی بال و پری دارد و مهربان تر از مهتاب است تو عبور خواهی کرد از همان پنجره ها با همان بال و پر پروانه به همان زیبایی به همان آسانی زندگی صندوقچه ی اصرار پرستو ها نیست زندگی آسان است بی نهایت باید شد تا آن را یا فت زندگی ساده تر از امواج است پس بیا تا بپریم وتا شبنم آرامش صبح تا صدای پر مرغان اقاقی بال و پر باز کنیم تا توانیم که ازاول آغاز کنیم و تا نهایت برویم
ديگه يار نمي خوام وقتيكه مي بيني عشق دوروغه چراغش بي فروغه آخه وقتي كه وفا نيست عشقو عاشقي چيست؟؟؟
دوست داشتن آن است که : زیر باران برای دیگری چتری شویم و او هیچ وقت نفهمد که چرا خیس نشد ...! |
دوست داشتن یعنی اینکه میدونی به یادت نیست و حتی آدم حسابت نمی کنه ولی
با تموم وجود باورش داشته باشی و از ته قلبت براش آرزو کنی که همیشه سالم باشه .
دوست داشتن یعنی اینکه میدونی دلت پیشش گیره ولی خب روت نشه بری
و بهش بگی دوستت دارم .
دوست داشتن یعنی تموم خطر ها و بلا ها رو به جون بخری ولی حاضر باشی
فقط یه دقیقه جواب سلامت رو بده و حال رو بپرسه ...
دوست داشتن یعنی اینکه با تموم وجودت قبولش کنی....
دوست داشتن یعنی اینکه امید داشته باشی که یه روزی بهش میرسی ..
حتی اگه اون روز توی قصه ها و افسانه ها باشه....
دوست داشتن یعنی اون لحظه هایی که روبه روش نشستی و داری نگاش می کنی
و یواشکی اشک میریزی تا اون متوجه نشه ولی می بینی اون اصلا حواسش بهت نیست
و داره کار خودش رو می کنه ...
دوست داشتن یعنی اینکه هر لحظه از خدا بخوای اونو بهت بده....
دوست داشتن یعنی وقتی اونو میبینی دست و پات سست بشه وقلبت تند تند بزنه نتونی بگی سلام ....
دوست داشتن یعنی جلوت با یه پسر (دختر)دیگه بگه وبخنده وتو فقط نگاش کنی و.....
خدایا .بدون اون نمیتونم زندگی کنم ...............
چهار نفر بودن. اسمشون اين ها بود: همه کس، يک کسی، هرکسی، هيچ کس.
کار مهمی در پيش داشتن و همه مطمئن بودن که يک کسی اين کار رو به انجام می رسونه. هرکسی می تونست اين کار رو بکنه، اما هيچ کس اين کار رو نکرد. يک کسی عصبانی شد، چرا که اين کار، کار همه کس بود، اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار رو نخواهد کرد.. سرانجام داستان اين طوری تمام شد که هرکسی يک کسی را سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاری رو نکرد که همه کس می تونست انجام بده....
ما جزء کدوم یکیشون هستیم؟!....
یک پروانه عاشق یک فیلسوف شد که داشت کتابی درباره عشق می نوشت.
یه روز پروانه گفت که به محبت احتیاج دارد، و فیلسوف یک فصل به کتابش اضافه کرد، در باب اقسام محبت.
یک روز دیگر پروانه اشک می ریخت و فیلسوف یک فصل جدید نوشت
درباره فوائد اشک...
یک روز پروانه لب به سخن گشود و از مرد گله ای کرد وفیلسوف بیانیه قرایی در تبرئه خودش به کتاب اضافه کرد...
دست آخر یک روز پروانه دلشکسته شد و رفت و مرد فصل آخر کتابش را با عنوان بی وفایی پروانه ها نوشت و هرگزنفهمید که یک پروانه گاهی باید کلمات عاشقانه بشنود، گاهی احتیاج دارد به دست هایی که در سکوت اشکش را پاک کند، گاهی باید کمی شکوه کند!
و مرد هرگز نفهمید که عشق واقعی در قلب پروانه بود و در اشک هایش و در شکوه های کودکانه اش....
پروانه به جای دیگری سفر کرد و آدم های دیگری را عاشق کرد و هیچ کس با خواندن کتاب مرد عاشق نشد....
صداي تو به قلبـــــــــم آرامش مي دهــــد
نفســــــهاي تو به دلم رنگ زندگي مي بخشــــد
خنـــــده هاي تو شادي بخش قلب بيقــــــرارم است
ديدارت زيباتـــرين و آخــــرين آرزويي است كه برايـــم مانده
غـــــربت تو بزرگتــــــرين غم بيقـــــراري دلــــم است
دلتنگي تو تنــــــها دليل اشكــــــهاي بي دليلم است
آواز خواندن تو زيباتــــرين ترانه ي زندگــــــي من است
به خـــــدا قسم در حســــــرت ديدار تو آواره تــــرينم
لحظات با تو بودن ثانيه هاي عاشـــــقي من است
گرمي نفســـهايت گـــــرما بخش زندگيِ ســــــردم است
لبخـــــند تو دلم را ديوانه مي كند و قلــــبم را مي لرزاند
تو را دوست دارم چـــــون با تو عشـــــق را شناختم
با تو عاشــــق شدم و با تو به آسمان عشــــق سفر كردم
تو را دوست دارم چـــون زيباتــرين رؤياي زندگــي ام هستي
با تو غـــــريبه نيستم چـــون تو آشناترين عشـــق هستي
تو را مي خواهـــــم چــــــون تو آرامش قلب تنهايم هستي
یاد اون محله بخیر
برو بیایی داشتیم
عجب صفایی داشتیم
من بودم و هستی اینا
عاشق این بچگی ها
هستی میگفت مانی خوبه
این عشق بی هانی خوبه
یک رغیب داشتم مهدی بود
همیشه درد دل هستی بود
تو بچگی ام همبازیم بود
عاشقی هم بد دردی بود
اینم کار هستیم بود
یک روز یک دختر بی نشون
شماره داد به این و اون
که هستی منم می ومستی منم
بیچاره امیر خبر نداشت
هیچ چیزی که کم نداشت
گوشیش یک زنگی خوردش
الو اول رو گه گفتش
دلش به تاپ تاپ افتاد
حواسش به آفتاب افتاد
هستی اینه مستی اینه
این همه بت پرستی اینه
باید ببینمش یک روز
تا نبینمش نمیشه روز
قرار ما شد نمایشگاه
نه تو دانشگاه نه زایشگاه
دنبالش بودم تو غرفه ها
با عشقی بی انتها
این که دستش به دست مادره
اینه که میگن عزیز خواهره
هستی اینه مستی اینه
این همه بت پرستی اینه
بازم قلبم به تاپ تاپ افتاد
آخه قلبم جواب داد ابروم خودش رو تاب داد
عزیز من هستی من این همه دلبستگی من
فقط به عشق تو بود
این هم دلبستگی من

چند تا دوسم داري ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم
ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!! میدونی چرا ؟چون قوی ترین و
بزرگترین عددیه که میشناسم ... دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین
؟ ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی
هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه یکی دوستت دارم

شبی یاد دارم که چشمم نخفت، شنیدم که پروانه با شمع بگفت، که من عاشقم گر بسوزم رواست، تو را گریه و سوز و زاری چراست؟
توی دنیا دوتا نابینا بیشتر وجود نداره، یکی تو که هیچ وقت عشق منو ندیدی، یکی هم من که کسی را جز تو ندیدم
سکوتم را به باران هدیه کردم، تمام زندگی ام را گریه کردم، در فراق شانه هایت، به هر خاکی رسیدم گریه کردم
به سلامتی رفیقی که زرنگه، وجودش قشنگه قلبش یه رنگه، عشق پر رنگه، شرابش خوش رنگه، آخرش دل ما واسش تنگه
الهی شر عاشقان آتش بگیرد، به غیر سه نفر همه بمیرند، یکی یارم، یکی قاصد یارم، یکی که گریه کرد بر حال زارم
عاشقانت همه نام و نشانی دارند، آنکه در عشق تو بی نام و نشان است منم
یاد تو چندیست که مهمانم شده، خاطراتت آفت جانم شده / هر چه میگویم سخن از یاد توست، در سکوت من فقط فریاد توست
ماه عشق است بیا عاشق شویم، عاشق آن خدای خالق شویم / چون به درگاهش کشیم دست نیاز، مهربان باشد شویم ما بی نیاز
قسم به هر چی بارون شدیده / به هر بی پناه و نا امیده ، تو که قلبت مثل برفا سفیده / نرنج از من آخه از تو بعیده
اگه عشقت کورم کنه مهم نیست، حس بودنت قشنگتر از دیدن دنیاست
سکوت یعنی یه حرف که تو دلمه، یعنی یه حرف که تو دلمه، یعنی یه اسم که رو لبمه، یعنی یه شرم که تو چشمامه، یعنی یه آرزو که تو سینمه، یعنی دوستت دارم
به اندازه ی یک کیلو خاک شیر دوست دارم، حالا بشمار چندتا دوست دارم!
عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی، عاشقانند که در این دایره سرگرداننده
میگند دل آدما ادازه ی مشتشونه، پس چه جوری یه دنیا عشق، یه دریا مهربونی تو دلت جا شده؟
اندازه ی گریه گنجشک دوست دارم، هر چند گریه گنجشک کوچک به نظر میاد، اما گنجشکا همراه اشکاشون زندگیشونو هم هدیه میکنند
همیشه واسه گلی خاک یشم که اگه به آسمون رسید، بدونه ریشه اش کجاست
من آنقدر دوستت دارم که اگر از پریشانی یک لحظه دوست داشتنم آگاه بودی، تمام لحظه های عمرت برایم می گریستی
اگه با آتش عشقت مرا بسوزانی، باز هم با خاکسترش خواهم نوشت دوستت دارم
عاشقانه دوستت خواهم داشت بی آنکه بخواهم دوستم داشته باشی و عاشقانه در غمت خواهم مرد بی آنکه بخواهم در مرگم اشک بریزی
ناز لبت چشیده ام یاد شکر نمیکنم / تا تو فرشته ی منی یاد دگر نمیکنم
تمام امید یک آسیابان به وزش باد است که آسیابش بچرخد وگرنه از کار می افتد، یادت باشه قلب من آسیاب است و نفس های تو...
تو که نیستی توی چشمم فروغ نیست، بمون با من که خوش بختی دروغ نیست
هیچ بارانی ردپای تو را از گوچه ی قلبم نخواهد شست، حتی سیلاب فراموشی ها
درون کلبه ی تاریک و تارم / تویی تنها چراغ روزگارم / کبوترهای شعرم تیر خوردند / نمیبینی که عمری بی قرارم؟!
اگه روزی دلت لبریز غم بود، گذرت بر مزار کهنه ام بود / بگو این بی نصیب خفته در خاک یه روزی عاشقو دیوانه ام بود
اگه تا روز قیامت داشتنت نباشه قسمت / چشم به راهت می مونم با دلی پر از صداقت
یاد قلبت باشد ، یک نفر هست که این جا
بین آدم هائی ، که همه سرد و غریبند با تو
تک و تنها ، به تو می اندیشد
و کمی ،
دلش از دوری تو دلگیر است...
مهربانم ، ای خوب!
یاد قلبت باشد ، یک نفر هست که چشمش ،
به رهت دوخته بر در مانده
و شب و روز دعایش اینست
زیر این سقف بلند ، هر کجائی هستی ، به سلامت باشی
و دلت همواره ، محو شادی و تبسم باشد..
مهربانم ، ای خوب!
یاد قلبت باشد یک نفر هست که دنیایش را ،
همه هستی و فردایش را ، به شکوفائی احساس تو ، پیوند زده
و دلش می خواهد ، لحظه ها را با تو ، به خدا بسپارد...
مهربانم ، ای خوب!
یک نفر هست که با تو
تک و تنها ، با تو
پر اندیشه و شعر است و شعور!
پر احساس و خیال است و سرور!
مهربانم ، ای یار ،
یاد قلبت باشد یک نفر هست که با تو ،
به خداوند جهان نزدیک است
و به یادت ، هر صبح ، گونه سبز اقاقی ها را
از ته قلب و دلش می بوسد
و دعا می کند این بار که تو
با دلی سبز و پر از آرامش ، راهی خانه خورشید شوی
و پر از عاطفه و عشق و امید
به شب معجزه و آبی فردا برسی...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
And it will came soon
بزرگترین درس زندگی اینست که بدانیم مرگی هم
در راه است
و به زودی خواهد رسید ...

این دوستی ساده ی ما غیر معمولی شد … نمیدونم اون روز تو وجودم چی شد
نمیدونم چی شد که وجودم لرزید … دل من این حس رو از تو زودتر فهمید
تو که باشی پیشم دیگه چی کم دارم؟ … چه دلیلی داره از تو دست بردارم؟
بین ما کی بیشتر عاشقه من یا تو؟ … هر چی شد از حالا همه چیزش با تو!
دیگه دست من نیست بستگی داره به تو
بستگی داره که تو تا کجا دوستم داری
بستگی داره که تو تا چه روزی بتونی
عاشق من بمونی منو تنها نذاری
دست من نبود اگه اینجوری پیش اومد … میدونستم خوبی ولی نه تا این حد
انگاری صد ساله که تو رو میشناسم … واسه اینه انقدر روی تو حساسم
منِ احساساتی به تو عادت کردم … هر جا باشم آخر به تو برمیگردم
دیگه دست من نیست بستگی داره به تو
بستگی داره که تو تا کجا دوستم داری
بستگی داره که تو تا چه روزی بتونی
عاشق من بمونی منو تنها نذاری
مسافر کوله پشتیاش را برداشت و راه افتاد. رفت که دنبال خدا بگردد؛ گفت: تا کولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالی رنجور و کوچک کنار راه ایستاده بود. مسافر با خندهای رو به درخت گفت: چه تلخ است کنار جاده بودن و نرفتن؛
نهال زیر لب گفت: ولی تلخ تر آن است که بروی و بی رهاورد برگردی. کاش میدانستی آنچه در جستجوی آنی، همینجاست.
مسافر رفت و گفت: یک نهال از راه چه میداند، پاهایش در گِل است، او هیچگاه لذت جستجو را نخواهد یافت و نشنید که نهال گفت: اما من جستجو را از خود آغاز کردهام و سفرم را کسی نخواهد دید؛ جز آن که باید ..... مسافر رفت و کولهاش سنگین بود. هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پیچ، هزار سالِ بالا و پست.
مسافر بازگشت. رنجور و ناامید. خدا را نیافته بود. اما غرورش را گم کرده بود. به ابتدای جاده رسید. جادهای که روزی از آن آغاز کرده بود. درختی هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده بود. زیر سایهاش نشست تا لختی بیاساید. مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را میشناخت.
درخت گفت: سلام مسافر، در کولهات چه داری، مرا هم میهمان کن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، کولهام خالی است و هیچ چیز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری. اما آن روز که میرفتی، در کولهات همه چیز داشتی، غرور کمترینش بود، جاده آنرا از تو گرفت. حالا در کولهات جا برایخدا هست. و قدری از حقیقت را در کوله مسافر ریخت. دست های مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید
و گفت: هزار سال رفتم و پیدا نکردم و تو نرفتهای، این همه یافتی !
درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم. و پیمودن خود، دشوارتر از پیمودن جاده هاست.

جلسه محاکمه عشق بود، عقل قاضی ، و عشق محکوم ....
به دلیل تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی ، قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع کرد به طرفداری از عشق
آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتی؟
ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی ؟
وشما پاها که همیشه مشتاق رفتن به سویش بودید حالا چرا اینچنین با او مخالفید ؟
همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند ،
تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت:
دیدی قلب همه از عشق بی زارند ، ولی متحیرم با وجودی که عشق بیشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمایت میکنی !؟
قلب نالید و گفت:
من بی وجود عشق دیگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار میکند و فقط با عشق میتوانم یک قلبی واقعی باشم .

سوختن با درد نسبت داشتن
عشق دريک جمله يعنی انتظار
انتظار روز رجـــعت داشتن
عشق يعنی مستی و ديوانگی
عشق يعنی در جهان بيگانگی
عشق يعنی شب نخفتن تا سحر
عشق يعنی سجده ها با چشمان تر
This movie has been my favourite for a few years now. I have seen it many times and it still makes me cry so when you’re already sad – keep out of that one!
It is a beautiful love-story: A poor and passionate young man falls in love with a rich young woman and gives her a sense of freedom. They soon are separated by their social differences. It has very tragical ending, but it still shows how much people CAN Love each other.
Starring: Gena Rowlands, James Garner and Rachel McAdams.
Don’t skip it!
Today I had my first reader-letter. It is a sad story of losing first Love. Here it comes..
Our wedding-day was perfect. Everyone I love was there, flowers were fresh and beautiful, everyone was smiling. Endless
jam of taking pictures, food was better than ever and we were about to go on a two-week honeymoon trip to an exotic place.
Wedding-night went by.. so did the trip, first year..the second.. our first child was born, then the second. Everything was still a fairytale and it still is. Our kids go to high school, we go travelling a lot and we are very happy, me and my husband. Despite that, there are always a few nights in a year when I take out my old photographs and cry. In those photos, I’m young, blonde with my first Love. I lost him 20 years ago, but I still can’t forget…
I was just graduated from high-school when I met him. Let’s name him Robin. He was a special young man, every girl thought that. He was special.. he smiled with all his face, not just the mouth and by my big surprise he asked me out with that big smile. I was breathless, we went to theatre he sent me home, holding my hand. He was a true gentleman,he didn’t kiss me on the first date, but I gave him my first kiss on our second date
We were walking on the clouds, even if it sounds too fulsome.. When I remind him on my sad moments I get those pictures from memory like a movie.. We were sitting under trees on the beach and talking about the future..the two of us driving his first car to visit his parents. Mornings and evenings went by in his little neat room studying for exams..The way he held me and promised to never let go.. It all went on for a year and a half. Then came the end of our story.
To be honest, the ending dot didn’t come on the second he broke the news of going abroad as a trainee, but I think the pen to do that was ready.. He had an awesome opportunity to go abroad and of course he took it! He said he was coming back and the tears were unnecessary. He tried to convince me, but I knew it inside.. I knew that he may never come back.
He left me only photos of him and some school stuff he didn’t need any more though there were countless hours spent with these in my place. Now there were letters replacing him. Every week came one.. and every last one of them got an answer from me. When we got chance, we chatted via phone. Time went by.. letters changed, subjects changed, they weren’d as long as they were anymore. There were no phone calls..Everything went as it always goes.. at first you really miss.. then there are friends to give comfort.. and then comes girlfriends. And before he said , I understood that our story has ended.
I wasn’t depressed, it wasn’t a shock for me. All I had left some mixture of anger, sadness, pain of loss.. I guess it was mend to go this way, we weren’t ment to be together.
A few years went by and I found the new one my now gone mother was telling me about. The feeling right from the beginning. He was truly intelligent, he complimented me. I was in love, I had that secure feeling. My family and friends loved him, he had a career and he made me so happy. Wedding-day that came a year later was so.. right,

And now I’m at the beginning of my story..
I want you to know that I love my husband, I adore him and our children. I am really-really happy with my life and I know He’s the one to spend my last days with. But I can’t help that my heart still has a place for Robin. I haven’t seen him in 20 years, but I know he’s back home, married, has a child..
I don’t know if he ever thinks about me, but I do it a lot. I’m not going to call him, because I’m still a bit.. displeased with him, but I can’t get rid of these nights when I remember US, when I cry. We were a match made in heaven, we had this something that I have never had with my husband. Our marriage is based on strong respect, secure feeling, love and same aims in life, passion too, of course. But what happened on the beach a long time ago.. It was something else.. something I can never forget
Is there someone else who still think of their first love? Or am I the only one?
My heart is beatingOh my love
Desire to be with you
Will you give me the endless love
Oh my beautiful lass
Appear
Oh my love
You are the shadow I search for
Sleep departs my eyes
As you arrive my mind
Night after night
This is how I pass
Oh my lovely rose
Spread your aroma
Oh my enticing moon
Spread your glow
Oh my lover
Bestow me your heart
With all your love
I will sacrifice
Oh I so want to caress
Your flawless face
Oh my wonderful angel
I so desire to see your beauty
I am in this journey
In quest of happiness
Drowning in your love
To reach you, my one and only reason to live.

من به دلتنگیها، به تنهايیها وبه دست پنجه نرمکردنها با دل گرفتگیها
خوب عادت دارم...
من زيبايی و رنگ سرخ فام غروب را بهتر از روشنايیهای طلوع
ميشناسم ...
من دلباختهی پاييزم... ميدانم که زيباترين فصل خداست...چرا که
بیرياست. و آنگونه که هست خود را مينماياند....
من هميشه گوش خوبی داشتم برای شنيدن دردودل دوست ولی خود
کمتر گوشی را يافتم که بداند در دلم چه غوغايی برپاست؟.....
من خود نيز پاييزم... من نيز آن چنانم که مرا ديدهايد يا از من ميدانيد..
من پاييزرا بيشتر از فصلهای ديگر دوست دارم. هوايش، بارانهايش و
رنگهايش. من فرزند پائیزم ...
من هميشه حق را به شما دادهام. بد هستم اگر بگوييد بدم و خوبم اگرفکر
ميکنيد اينگونهام....
با شما ميمانم چه با من باشيد چه نه... دلتنگ لحظههای خوش در کنارتان
بودنم... دلتنگ حرفهايتان... شاديهايتان... گلههايتان...
هستم تا وقتي که هستيد، شادم و تا وقتي که شاديد... هيچ راهی را
بسته نميبينم...
در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی
احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان
کردند.
اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزس از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت
تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک
خواست.
“ثروت، مرا هم با خود می بری؟”
ثروت جواب داد:
“نه نمی توانم. مقدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم.”
عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.
“غرور لطفاً به من کمک کن.”
“نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”
پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.
“غم لطفاً مرا با خود ببر.”
“آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.”
شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.
ناگهان صدایی شنید:
” بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.”
صدای یک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند
ناجی به راه خود رفت.
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:
” چه کسی به من کمک کرد؟”
دانش جواب داد: “او زمان بود.”
“زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟”
دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:
“چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند

یه اتاق تاریک یه سکوت بختالوت یه آرامش مطلوب
یه آهنگ ملایم یه جمله عمیق وسط آهنگ
بی تومن درهمه ی شهر غریبم
و یک قطر اشک که رو گونه هام لغزید
بهم فهموند که چقدر دلم واسیه داشتنت تنگ شده
امشب دستام بهونه دستاتو داره
چشمام توحسرت نگات و اون چهره معسوم
یه بغض غریب توگلوم لونه کره
یه احساس غریب تر داره تبر به ریشه دلم میزنه
دلم واسه روزای آفتابی گذشته بیتابی میکنه
پاهام بدجوری پاگذاشتن تو جاده خیالته
خواسم رو یادت خط بکشم خواستم دیگه دلتنگت نباشم
ازجام بلندشدم / چراغای خونه رو روشن کردم /سکوت رو شکستم
اهنگ روغط کردم ولی قطره اشک بعدی ام رو گونه هام سور خورد
تابهم بفهمونه که هنوزم دل تنگتم
![]()
فقط میتونم بگم خیلی دوستت دارم![]()
هي نشين غصه نخور
هي نشين غصه نخور, رفته که رفته
اگه دوستت داشت نمي رفت اون که رفته
هي نشين چشم به راه رفته که رفته
اگه عاشق بود نمي رفت اون که رفته
بي خيالش مگه تو چند سال جووني
بي خيالش مگه تو چند سال مي موني
بي خيالش اينا رسم روزگاره
همه شون کار خداست حکمتي داره
ياد حرفاي قشنگش ميدونم مثل يه داغ
اون دلت خيلي گرفته, شده قلبت پاره پاره
اون که رفته ديگه رفته, ديگه اون دوست نداره
ديگه دست بردار عزيزم, برو سوي عشق تازه
هيچ کسي نمي دونه توي دلت چي ميگذره
حرفات اندازه کوه ,پر غروري ,خيلي ساده
اون که رفته ديگه رفته ديگه برگشتن نداره
اگه دوست داشت نمي رفت حتي واسه ي يه لحظه

بذار حس کنم که مردم یه کمی راحت بخوابـم
شعر غمگینی بخونــــم تـا نگــــن نا محـربونـم
بذار حس کنم که سادم منکه قلبی نشکـستم
به خدا اثیـر عـــشقــــم توی طوفان تو مستــم

Hey, do not grieve predominantly
Hey, do not grieve nomads, gone gone
If you have not gone that she went
Hey predominantly gone to the newspaper, which went
If you love that she had not been moved
You cannot let it go a few years young
Cannot let it go I'll be a few years
Let it go you're drawing rozegare
Sean worked all God s wisdom
I know I remember those words like a hot Qshngsh
It was very heart, your heart is ripped
She went to go anymore, she loves another
Stop another baby, go to the new love
No one knows what goes on in my heart
Words as mountains, proud, very simple
She went to another does not go back anymore
If you liked was not even a moment of the vase


برای پروانه شدن پیله ی دستان تو کافیست،
مرا محکم تر در آغوش بگیر…

کاش میفهمیدی قهر میکنم تا دستم را محکمتر بگیری و بلندتر بگویی بمان
نه اینکه شانه بالا بیندازی و ارام بگویی هرطور راحتی . . .
******
به خاطر یافتن مقصر ، زندگی ات را تلخ و سیاه نکن .
بگذار آن چه در پایان یک عشق به جای میماند
خاطرات خوش باشد با من آشتی کن تا دنیا با من آشتی کند . . .

I love my EYES when u look into them,
I love my NAME when u say it,
I love my HEART when u love it,
I love my LIFE when u are in it.
چشامو وقتی تو بهشون نگاه میکنی دوست دارم،
اسممو وقتی دوست دارم که تو صداش میکنی،
قلبمو وقتی دوست دارم که تو دوسش داشته باشی،
زندگیم رو وقتی دوست دارم که تو توش هستی...
A real friend
is one who walks in
when the rest
of the world walks out.
یک دوست واقعی اونی هستش که وقتی میاد
که تموم دنیا از پیشت رفتن.

كشتي در طوفان شكست و غرق شد.فقط دو مرد توانستند به سوي جزيره ي كوچك بي آب و علفي شنا كنند و نجات يابند.
دو نجات يافته ديدند هيچ نمي توانند بكنند با خود گفتند بهتر است از خدا كمك بخواهيم.بنا بر اين دست به دعا شدند و براي اين كه ببينند دعاي كدام بهتر مستجاب مي شود هر كدام به گوشه اي از جزيره رفتند.
عشق بيداد من
باختن يعني لحظه عشق
جان سرزمين يعني يعني
زندگي پاک عشق ليلي و
قمار من مجنون
در عشق يعني ... شدن
ساختن عشق
دل يعني
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعني
كودك منکر
يعني دنیا
عشق شدن
عشق آميختن افروختن
يعني به هم عشق سوختن
چشمهاي يكجا يعني كردن
پر ز و غم دردهاي گريه
خون/ درد بيشمار
عشق من
يعني الاسرار
كلبه مخزن
اسرار يعني.
چرا از خود گریزان عاشق بیگانه ا یم؟
هرچه هم عاشق آنها رهرو این جاده ایم
زندگی «ما» چرا ساخته شود با دست شان؟
گر چنین باشد چگونه آدم آزاده ایم؟
آب و نان و خانه ی گِلی چه خوب است بهر ما
گر نخواهیم غیر این پس چگونه زنده ایم؟
گر دو روزی بهر زیستن داد مجال ما را خدا
باز هم با آب و نان خانه ی خود زنده ایم
ما که از اقبال خود بی خبر و بیگانه ا یم
پس چرا ما باز هم عاشق بیگانه ایم؟
این همه آبادی ها برای کیست
گر نمی دانی دو روزی بیش نباشد عمرما
این جهان بی وفا جاویدان برای کیست
پس چرا رفتی به سوی این همه نا ماندنی
این همه نا ماندنی و این همه جا ماندنی
سیر عمر ما به باد تشبیه چه خوب
امروز و روزی دیگر باشد این عمر رفتنی
راه چاره چیست پس ای خلق خدا
تا شویم بیرون از این درد و بلا
تا به کی رنج دنیا را کشیم
این دنیای بی امان و بی وفا
زندگی زیبا در این دنیا چه سود
وقتی مردن هیچ چیزی با خود نبرد
آن که باقی دنیای دیگر است
هیچ کس از این خرابه جز کفن چیزی نبرد
می شکنم
سکوت لحظه ها را
...
همه متوجه می شوند
ولی ...
ولی چیزی نبود جز
چیزی که من گفته بودم
...نمی دانم که چه گفتم بودم؟
...
آنگاه بود که
تبرم را تیز کرده بودم
بر جان جمله های که در ذهنم می چرخیدند
تا پنجره ای بسازم
از جنس احساس
تبرم قطع می کرد
ریشه های این جمله ها را که
در ذهنم ریشه دوانده بودند
...
تیشه ای داشتم بران تر از تبرم
که می تراشیدم از آن جمله ها
برای اینکه بسازم پنجره ای از جنس احساس
تبرم از جنس« عشق » بود
و تیشه ام از جنس« تعقل»
... و پنجره ای که ساخته بودم
از جنس احساس
یادم نرود که
اشک هایم را نگهدارم
برای لحظه ای که
آن کبوتران سفید پرواز کنند
یادم نرود که
قلب ام را بشویم
برای لحظه ای که
من هم پرواز کنم
و تا آن که دوباره فرود آیم
یادم نرود
که دوست داشته باشم آنانی را که
دوستم دارند
و آنان را که دوستم ندارند
یادم نرود که
کوش دهم به فریاد های آنان که
فریاد شان جز« سکوت» برای کسی نیست
... آنگاه
اشک هایم
دانه های خواهند بود که
همه آروز می کردند که ای کاش
آنها مال من بود
...آنگاه
قلبم جای آنانی خواهد بود که
مانند کبوتر پرواز کرده بودند
... و قلب آنها جای من
...آنگاه
دوستم دارند آنان که مرا دوست داشتند
و دوستم دارند آنانی که مرا دوست نداشتند
... آنگاه
گوشهایم
تنها گوشی بود که
به صدای پ« سکوت» آنان گوش می داد
... و اما
باید از یاد ببرم
گذشته هایم را
چون ...
چون حالا همه مرا دوست دارند
آقای پدر! در کمال احترام خواهشمندم اینقدر لب و لوچه ی غیر پاستوریزه ، و سار و سیبیل سیخ سیخی آهار نشدتون را به سر و صورت حساس من نمالید !
خانوم مادر! جیغ زدن شما هنگام شناسایی اجسام داخل خانه توسط حس چشایی من، نه تنها کمکی به رشد فکری من نمی کنه، بلکه برای دبی شیر شما هم مضر است!!! لازم به ذکر است که سوسک هم یکی از اجسام داخل خانه محسوب می شود!
پدر محترم! هنگام دستچین کردن میوه، از دادن من به بغل اصغر آقای سبزی فروش خودداری نمایید. چشمهای تلسکوپی، گوشهای ماهواره ای و سیبیلهای دم الاغی اش مرا به یاد قرضهای شما می اندازد!
مخصوصاً وقتی که چشمهای خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهایش " بول بول بول بول" می کند! زهرمار، درد، مرض، کوفت! الهی کف شامپو تو چشت! شب بخوابی خواب بد ببینی! جیش کنی تو شلوارت!
مادر محترم! شصت پا وسیله ای است شخصی، که اختیارش رو دارم! لطفاً هرگاه سعی در خوردن شصت پای شما نمودم، گیر بدهید!
آقای پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جای پرت کردن قابلمه و ماهی تابه به روی زمین، از چینی های توی کابینت استفاده نمایید! اکشن بودن دعوا به همین چیزاست!
خانوم مادر! از مصرف هله هوله ی زیاد پرهیز نمایید! این عمل نه تنها برای سلامتی شما خوب نیست، بلکه موجب می شود که شیرتان بوی" بچه سوسک مرده" بدهد.
آقای پدر! کودکان توانایی کافی برای حفظ جیش خود ندارند و این توانایی هنگامی که شما شکم مرا "پووووووف" می کنید به حداقل می رسد! الان بگم که بعد شرمنده تون نشم!
دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگها بحث مىکرد.
معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد،
زیرا با وجود این که پستاندار عظیمالجثهاى است، امّا حلق بسیار کوچکى دارد.
دختر کوچک پرسید: پس چه طور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟
معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمىتواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.
دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مىپرسم.
معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟
دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید
پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون:
لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم
و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!!
ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم.
من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست
باعشق : روبرت
دخترجوان رنجيـده خاطر از رفتار مرد،
از همه همکاران و دوستانش مي خواهد که عکسي از نامزد،
برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به او قرض بدهند
و همه آن عکسها را که کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بي وفايش،
در يک پاکت گذاشته و همراه با يادداشتي برايش پست مي کند،
به اين مضمون:
روبرت عزيز، مرا ببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم،
لطفاً عکس خودت را از ميان عکسهاي توي پاکت جدا کن و بقيه را به من برگردان .....
گله ميكرد ز مجنون ليلي - كه شده رابطهمان ايميلي
حيف از آن رابطهي انساني - كه چنين شد كه خودت ميداني
عشق وقتي بشود داتكامي - حاصلش نيست به جز ناكامي
نازنين خورده مگر گرگ تو را - برده يا داتنت و داتارگ تو را
بهرت اي ميل زدم پيشترك - جاي سابجكت نوشتم : به درك
به درك گر دل من غمگين است - به درك گر غم سنگين است
به درك رابطه گر خورده ترك - قطع آن هم به جهنم به درك
آنقدر دلخورم از اين ايميلم - كه به اين رابطه هم بي ميلم
مرگ ليلي نت و مت را ول كن - همه را جاي OK كنسل كن
OFF كن كامپيوتر را جانم - يار من باشد و ببين من ON ام
اگرت حرفي و پيغامي هست - روي كاغذ بنويس با دست
نامه يك حالت ديگر دارد - خط تو لطف مكرر دارد
خسته از Font و ز Format شدهام - دلخور از گردالي @ (ات) شدهام
كرد ريپلاي به ليلي مجنون - كه دلم هست از اين سابجكت خون
باشه فردا تلفن خواهم كرد - هر چه گفتي كه بكن خواهم كرد
زودتر پيش تو خواهم آمد - هي مرتب به تو سر خواهم زد
راست گفتي تو عزيزم ليلي - ديگر از من نرسد ايميلي
نامهاي پست نمودم بهرت - به اميدي كه سرآيد قهرت...
اینم از نامه لیلی به مجنون
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.
جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشهاي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديدهاند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.
ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام ميتپيد اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكههايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشههايی دندانه دندانه درآن ديده ميشد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب را دارد؟
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .
پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميكنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او دادهام، من بخشي از قلبم را جدا كردهام و به او بخشيدهام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛ اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزی از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشتهام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعهای كه من در انتظارش بودهام پركنند، پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش سرازير ميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهای بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشهاي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...
زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود. فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.
ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک!
ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم!
چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬ همه قبول کردند.
ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !
همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند.
نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.
خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
اصالت به ميان ابر ها رفت.
هوس به مرکز زمين راه افتاد.
دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت.
طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق.
آرام آرام همه قايم شده بودند و
ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است.
ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬ که عشق رفت وسط يک دسته گل رز آرام نشت.
ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ...
همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود.
بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبری نبود.
ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.
ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.
صدای ناله ای بلند شد.
عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬ دست هايش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.
شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.
ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت
حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬ تو ديگه نميتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش.
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.
و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...
ميدونين عشق چه رنگيه؟؟؟
ميدونين عشقق چه مزه اي داره؟؟؟
ميدونين عشق چه بويي داره؟؟؟
ميدونين عاشق چه شکليه؟؟؟
ميدونين معشوق چه کار ميکنه با قلب عاشق؟؟؟
مدونين قلب عاشق براي چي ميزنه؟؟؟
ميدونين قلب عاشق براي کي ميزنه؟؟؟
ميدونين ...؟؟؟
اگه جواب اين همه سئوال رو ميخواين! مطلب زير رو بخونين...خيلي جالب و آموزندس...
وقتي
يه روز ديدي خودت اينجايي و دلت يه جاي ديگه … بدون كه كار از كار گذشته و تو عاشق شدي
طوري ميشه كه قلبت فقط و فقط واسه عشق مي تپه ، چقدر قشنگه عاشق بودن و مثل شمع سوختن
همه چي با يک نگاه شروع ميشه
اين نگاه مثل نگاهاي ديگه نست ، يه چيزي داره که اوناي ديگه ندارن ...
محو زيبايي نگاهش ميشي ، تا ابد تصوير نگاهش رو توي قلبت حبس مي كني ، نه اصلا مي زاريش توي يه صندوق ، درش رو هم قفل مي كني تا كسي بهش دست نزنه.
حتي وقتي با عشقت روي يه سكو مي شيني و واسه ساعتهاي متمادي باهاش حرفي نمي زني ، وقتي ازش دور ميشي احساس مي كني قشنگترين گفتگوي عمرت رو با كسي داري از دست ميدي.
مي بيني كار دل رو؟
شب مي آي كه بخوابي مگه فكرش مي زاره؟! خلاصه بعد يه جنگ و
جدال طولاني با خودت چشات رو رو هم مي زاري ولي همش از خواب ميپري ...
از چيزي ميترسي ...
صبح كه از خواب بيدار ميشي نه مي توني چيزي بخوري نه مي توني كاري انجام بدي ، فقط و فقط اونه كه توي فكر و ذهنت قدم مي زنه
به خودت مي گي اي بابا از درس و زندگي افتادم ! آخه من چمه ؟
راه مي افتي تو كوچه و خيابون هر جا كه ميري هرچي كه مي بيني فقط اونه ، گويا كه همه چي از بين رفته و فقط اون مونده
طوري بهش عادت مي كني كه اگه فقط يه روز نبينيش دنيا به آخر ميرسه
وقتي با اوني مثل اينكه تو آسمونا سير مي كني وقتي بهت نگاه مي كنه گويا همه دنيا رو بهت ميدن
گرچه عشق نه حرفي مي زنه و نه نگاهي مي كنه !
آخه خاصيت عشق همينه آدم رو عاشق مي كنه و بعد ولش مي كنه به امون خدا
وقتي باهاته همش سرش پائينه
تو دلت مي گي تورو خدا فقط يه بار نيگام كن آخه دلم واسه اون چشاي قشنگت يه ذره شده
ديگه از آن خودت نيستي
بدجوري بهش عادت كردي ! مگه نه ؟ يه روزي بهت ميگه كه مي خواد ببينتت
سراز پا نمي شناسي حتي نميدوني چي كار كني ...
فقط دلت شور ميزنه آخه شب قبل خواب اونو ديدي...
خواب ديدي که همش از دستت فرار ميکنه ...
هيچوقت براش گل رز قرمز نگرفتي ...چون بهت گفته بود همش دروغه تو هم نخواستي فکر کنه تو دروغ ميگي آخه از دروغ متنفره ...
وقتي اون رو مي بيني با لبخند بهش ميگي خيلي خوشحالي که امروز ميبينيش ...
ولي اون ...
سرش رو بلند مي كنه و تو چشات زل ميزنه و بهت ميگه
اومدم بهت بگم ، بهتره فراموشم كني !
دنيا رو سرت خراب ميشه
همه چي رو ازت مي گيرن همه خوشبختيهاي دنيا رو
بهش مي گي من … من … من
از جاش بلند ميشه و خيلي آروم دستت رو ميبوسه ميذاره رو قلبش و بهت ميگه خيلي دوستت دارم وبراي هميشه تركت مي كنه
ديگه قلبت نمي تپه ديگه خون تو رگات جاري نميشه
يه هويي صداي شكستن چيزي مي آد
دلت مي شكنه و تكه هاي شكستش روي زمين ميريزه
دلت ميخواد گريه کني ولي يادت مي افته بهش قول داده بودي که هيچوقت به خاطر اون گريه نميکني چون ميگفت اگه يه قطره اشک از چشماي تو بياد من خودم رو نميبخشم ...
دلت ميخواد بهش بگي چقدر بي رحمي که گريه رو ازم گرفتي ولي اصلا هيچ صدايي از گلوت در نمياد
بهت ميگه فهميدي چي گفتم ؟با سر بهش ميگي آره!...
وقتي ازش ميپرسي چرا؟؟؟ميگه چون دوستت دارم!
انگشتري رو که تو دستته در مياري آخه خيلي اونو دوست داره بهش ميگي مال تو ...
ازت ميگيره ولي دوباره تو انگشتت ميکنه ...ميگه فقط تو دست تو قشنگه...
بعد دستت رو محکم فشار ميده و تو چشمات نگاه ميکنه و...
بعد اون روز ديگه دلت نميخواد چشمات رو باز نمي كني
آخه اگه بازشون كني بايد دنياي بدون اون رو ببيني
تو دنياي بدون اون رو مي خواي چي كار ؟
و براي هميشه يه دل شكسته باقي مي موني
دل شكسته اي كه تنها چاره دردش تويي...