معرفی

سلام دوستاي گل خودم



غروبا

غـروبـا میون هــفته برسـر قـبر یه عاشـق


یـه جوون مـیادمـیزاره گـلای سـرخ شـقایـق


بی صـدا میشکنه بغضش روی سـنـگ قبـر دلدار


اشک میریزه از دو چـشـمش مثل بارون وقت دیدار


زیر لب با گـریه مـیگه : مـهـربونم بی وفایـی


رفتی و نیـسـتی بدونی چـه جـگر سـوزه جـدایی


آخه من تو رو می خواستم اون نجـیـب وخوب و پاک


اون صـدای مهـربون ، نه سـکــوت ســرد خــاک


تویی که نگاه پاکت مـرهـم زخـم دلــــم بـود


دیدنـت حـتی یه لـحــظه راه حـل مشکـلـم بود


تو که ریـشه کردی بـا من، توی خـاک بی قراری


تو که گفتی با جـدایی هـیـچ مـیونه ای نداری


پس چـرا تنهام گذاشـتی توی این فـصل ســیاهی


تو عـزیـزترینی اما یه رفیـق نــیـمه راهــی


داغ رفتنـت عـزیـزم خط کـشـیـد رو بـودن مـن


رفتی و دیگـه چـه فایده ناله و ضـجـّه و شیـون


تو سـفر کردی به خـورشـید ،رفتی اونور دقایق


منـو جا گذاشتی اینجا با دلی خـســته و عاشـق


نمـیـخـوام بی تو بمـونم ، بی تـو زندگی حرومــه


تو که پیش من نبـاشـی ، هـمـه چـی برام تمـومه


عاشـق خـسـته و تنها سـر گـذاشـت رو خاک نمناک


گفت جگر گـوشـه ی عـشـقو دادمـش دسـت توای خاک


نزاری تنها بمونـه ، هــمـدم چـشـم سـیـاش باش


شونه کن موهاشو آروم ، شـبا قصـه گو بـراش باش


و غـروب با اون غـرورش نتونسـت دووم بـیـــاره


پاکشـیـداز آسـمـون و جاشـو داد به یـک سـتاره


اون جــوون داغ دیـده با دلـی شـکـسـته از غـم


بوسـه زد رو خـاک یار و دور شد آهسـته و کم کم


ولی چند قدم که دور شد دوباره گـریه رو سـر داد


روشــــو بــر گــردونـــد و داد زد

بـه خـدا نـمــیـری از یاد

خودتون بخونید

خانم جواني در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود.

چون بايد ساعات بسياري رادر انتظار مي ماند،كتابي خريد،البته بسته اي

كلوچه هم با خود اورده بود.

او روي صندلي دسته داري در قسمت ويژه فرودگاه نشست تا در ارامش

مطالعه كند.

در كنار او بسته اي كلوچه بود،مردي نيز نشسته بود كه مجله اش را باز

كرد ومشغول خواندن شد.

وقتي او اولين كلوچه اش را برداشت ،مرد نيز يك كلوچه برداشت.

در اين هنگام احساس خشمي به او دست داد،اما چيزي نگفت. فقط با خود

فكر كرد :"عجب رويي داره! اگر امروز از دنده چپ بلند شده بودم، چنان

نشانش مي دادم كه ديگه همچين جراتي به خودش نده!"

هر بار كه او كلوچه اي بر مي داشت مرد نيز با كلوچه اي ديگر از خود

پذيرايي مي كرد،اين عمل او را عصباني تر مي كرد. اما نمي خواست از

خود واكنشي نشان دهد.

وقتي فقط يك كلوچه باقي مانده بود،با خود فكر كرد:"حالا اين مردك چه

خواهد كرد؟"

سپس،مرد اخرين كلوچه را نصف كرد ونيمه ان را به او داد.

"بله؟!ديگه خيلي رويش را زياد كرده بود."

تحمل او هم به سر امده بود.

بنابراين، كيف وكتابش را برداشت وبه سمت سالن رفت.

وقتي كه در صندلي هواپيما قرار گرفت،در كيفش را باز كرد تا عينكش را

بردارد، در نهايت تعجب ديد كه بسته كلوچه اش ،دست نخورده، ان جاست.(وای وای وای)

تاز ه يادش امد كه اصلا بسته كلوچه اش را از كيفش در نياورده بود .(هه هه )

خيلي از خودش خجالت كشيد!!متوجه شد كه كار زشت در واقع از

جانب خود او سر زده است.

مرد بسته كلوچه اش را بدون ان كه خشمگين،عصباني يا ديوانه شود با

او تقسيم كرده بود.

اینم یک ماجرای عبرت آموز برای دختر خانم ها!!!

مدل مو

بقیه اش رو تو ادامه مطلب ببینید دوستان من

ادامه نوشته

i love you

فرق عشق و دوست داشتن

عشق یک جوشش کور است وبیوندی است از سر نابینایی.

اما دوس داشتن بیوندی است خودآگاه و از روی بصیرت زلال و روشن

عشق بیوندی است عاشق که اورا به معشوق میکشاندو دوس داشتن

جاذبه ای است در دوست که اوست اورا به دوست میبرد.

عشق تملک معشوق است و دوس داشتن تشنگی محو شدن دردوست

عکس های عاشقانه

27686054193904970474 عکس های عاشقانه جدید (7)


ادامه نوشته

من چه عاشقانه تو را خواستم

عکس های نسبتا جالب

 

 

عشق

تمام قلب تو به من نمیرسه


برام هیچ حسی شبیه تو نیست

کنار تو درگیر آرامشم
همین از تمام جهان کافیه
همین که کنارت نفس میکشم

برام هیچ حسی شبیه تو نیست
تو پایان هر جستوجوی منی
تماشای تو عین آرامشه
تو زیباترین آرزوی منی

منو از این عذاب رها نمی کنی
کنارمی به من نگا نمی کنی
تمام قلب تو به من نمیرسه
همین که فکرمی برای من بسه

از این عادت با تو بودن هنوز
ببین لحظه لحظه م کنارت خوشه
همین عادت با تو بودن یه روز
اگه بی تو باشم منو میکشه

یه وقتایی انقدر حالم بده
که می پرسم از هر کسی حالتو
یه روزایی حس می کنم پشت من
همه شهر میگرده دنبال تو

بیا عاشق شدن را دوست داشتن کنیم....

از تو

.....

تو که دلم را در نگاه پر مهرت زندانی کردی

بمان در کنارم در بهار باغ احساسم

چون بی تو باغ احساسم دیگر بهاری نخواهد بود

بمان با من

بمان که من می خواهم کنار قلب کوچک تو مانند گنجشک عاشق برای

زندگی کردنم آَشیانه ای درست کنم

بیا مانند ماه به شب

ما به هم عادت کنیم

بیا عاشق شدن را دوست داشتن کنیم

ای برایم مهربان ترین دل زندگی

من برای زندگی کردن تو را بهانه می کنم

روزگار از آن ماست......

 

 

صبح: دیدن رویای شاهزاده سوار بر اسب در خواب.....

6 صبح: در اثر شکست عشقی که در خواب از طرف شاهزاده

می خوره از خواب می پره .

7صبح: شروع می کنه به آماده شدن . آخه ساعت 12 ظهر کلاس داره!!!!!!!!

8 صبح: پس از خوردن صبحانه مفصل (علیرغم 18 کیلو اضافه وزن)

شروع می کنه به جمع آوری وسایل مورد نیاز: جوراب و مانتو و کیف و

لوازم ارایش و لوازم ارایش و لوازم ارایش و لوازم ارایش و...

9صبح: آغاز عملیات حساس زیر سازی بر روی صورت (جهت آرایش)

10 صبح: عملیات زیرسازی و صافکاری و نقاشی همچنان با جدیت ادامه دارد .

11 صبح: عملیات آرایش و نقاشی و لنز کاری و فیشیل و فوشول

با موفقیت به پایان می رسد و پس از اینکه دختر خودش رو به مدت نیم ساعت

از زوایای مختلف در آیینه بررسی کرد ومامان جون 19 تا عکس از زوایای مختلف

ازش گرفت، به امید خدا به سمت دانشگاه میره .

12 ظهر: کلاس شروع شده و دختره وارد کلاس میشه تا یه

جای خوب برا خودش بگیره .

( جای خوب تعابیر مختلفی داره . مثلا صندلی بغل دستی

پولدارترین پسر دانشگاه - صندلی فیس تو فیس با استاد: در صورتی که

استاد کم سن و سال و مجرد باشد و ... )

1 ظهر: وسط کلاس موبایل دختر می زنگه و دختر با عجله

از کلاس خارج میشه تا جواب یژه جون رو بده. و منیژه جون بعد از 1.5 ساعت

من که قضیه خاستگاری دیشبش رو + قضیه شکست عشقی دوست مشترکشون رو

براش تعریف کرد گوشی رو قطع می کنه. اما دیگه کلاس تموم شده .

2 ظهر: کلاس تموم شده و دختر مجبوره از یکی از پسرای کلاس

جزوه بگیره. توجه داشته باشین دختر نباید از دخترا جزوه بگیره.

آخه جزوه دخترا کامل نیست!!!!!!!!!!!

3 ظهر: دختر همچنان در جستجوی سوژه ی مناسب جهت دریافت جزوه!!!!!

4عصر: دختر نا امید در حرکت به سمت خانه.

5 عصر: یکدفعه ماشین همون پسر پولداره که جزوه هاشم خیلی کامله

جلوی پای دختره ترمز می کنه و ازش می خواد که برسونتش.

6 عصر: دختر به همراه شاهزاده رویاهاش در کافی شاپ گل زنبق!!!

میز دوم. به صرف سیرابی گلاسه.

7 عصر: دختر دیگه باید بره خونه و پسر تا دم خونه می رسونتش.

8 غروب:دختر در حال پیاده شدن از ماشین اون پسره: راستی ببخشید

جزوه تون کامله؟؟؟ امروز انقدر از عشق سخن گفتی مجالی برای

تبادل جزوه نموند. و جزوه رو از پسر می گیره.

9 شب: دختر در حال چیدن میز شام در خانه سه تا ظرف چینی

گل سرخی جهیزیه مامانش رو میشکونه (از عواقب عاشقی)

10شب: دختر در حال تفکر به اینکه ماه عسل با اون پسره کجا برن ؟؟!!؟!؟!؟!؟!

2شب: دختر داره خواب میبینه رفته ماه عسل...

۵ صبح: بعد از دیدن خواب ماه عسل دوباره روز از نو و روزی از نو و همون اتفاقا...

وصال

 هنوز وقتی بارون میاد دلم عشق تو رو میخواد

میگم به هر قطره بارون که به دیدنم بیان

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

ز هوشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد

دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

سفر کردم که از یادم بری دیدم نمیشه

آخه عشق یک عاشق با ندیدن کم نمیشه

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

پری بودی و با ما ناز کردی

به ناز و عشوه عشق آغاز کردی

بغض

خيلي سخته که بغض داشته باشي اما نتوني گريه کني

خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني

خيلي سخته که روز تولدت همه بهت تبريک بگن اما اون کسي که فکر ميکني بخاطرش زنده اي بهت تبريک نگه

خيلي سخته که دلت رو به يک نفر ببازي بعد اون بگه ديگه دوست ندارم

خيلي سخته که همه چيزتو بخاطر يه نفر بدي بعد اون بگه که ديگه نمي خواد.

خيلي سخته....

دوست دارم که بگویم دوستت دارم

دوست دارم که بدانی دوستت دارم

اگر وداع نبود سرزمین اشک آتش میگرفت

تلاطم

آن زمان که به بی وفایی های مردم آن دیار تفکر میکنم روزی که گل محبت و دوستی را پرپر میبینم در سوزش قلبم و در گونه های تب دارم این مروارید های گرانبها برای کوچ سرازیر میشوند و از هستی در نیستی غرق میشوم اما عزیزم هر گاه به یاد تو می افتم چون ابر بهار میگریم چون تو مثل باران هستی بخش بودی و من برای این میگریم که هستی برای همیشه در من وجود داشته باشه.

کاش میشد عاشق پروانه شد در نگاهش واله و دیوانه شد

کاش میشد زندگی از سر گرفت حس خوب عاشقی در بر گرفت

کاش میشد راهی دل میشدیم بی دلی میرفت و یک دل میشدیم

کاش میشد افسانه را خواب کرد در میان گل همیشه لانه کرد

کاش عکس شادی را کشید برسیاهی ها سفیدی را کشید

کاش میشد عاشق دیوانه شد عاشق بی خانه و کاشانه شد


 گفتمش نقاش را نقش کشد از زندگی

با قلم حبابی برلب دریا کشید

خیال

زندگی اجبار نیست...

شاید آن روز که سهراب نوشت زندگی اجباری است

دلش از غصه حزین بود و غمین

حال من می گویم

زندگی یک در و دروازه و دیوار که نیست

که نشد بال زدو پرواز کرد

زندگی اجبار نیست

زندگی بال و پری دارد و مهربان تر از مهتاب است

تو عبور خواهی کرد

از همان پنجره ها

با همان بال و پر پروانه

به همان زیبایی

به همان آسانی

زندگی صندوقچه ی اصرار پرستو ها نیست

زندگی آسان است

بی نهایت باید شد تا آن را یا فت

زندگی ساده تر از امواج است

پس بیا تا بپریم

وتا شبنم آرامش صبح

تا صدای پر مرغان اقاقی بال و پر باز کنیم

تا توانیم که ازاول آغاز کنیم و تا نهایت برویم

 

ديگه يار نمي خوام وقتيكه مي بيني عشق دوروغه چراغش بي فروغه

آخه وقتي كه وفا نيست عشقو عاشقي چيست؟؟؟

دوست داشتن آن است که :

زیر باران برای دیگری چتری شویم و او هیچ وقت نفهمد که چرا خیس نشد ...!

دوست داشتن یعنی

دوست داشتن یعنی اینکه باورش داشته باشی .

دوست داشتن یعنی اینکه میدونی به یادت نیست و حتی آدم حسابت نمی کنه ولی

با تموم وجود باورش داشته باشی و از ته قلبت براش آرزو کنی که همیشه سالم باشه .

دوست داشتن یعنی اینکه میدونی دلت پیشش گیره ولی خب روت نشه بری

و بهش بگی دوستت دارم .

دوست داشتن یعنی تموم خطر ها و بلا ها رو به جون بخری ولی حاضر باشی

فقط یه دقیقه جواب سلامت رو بده و حال رو بپرسه ...

دوست داشتن یعنی اینکه با تموم وجودت قبولش کنی....

دوست داشتن یعنی اینکه امید داشته باشی که یه روزی بهش میرسی ..

حتی اگه اون روز توی قصه ها و افسانه ها باشه....

دوست داشتن یعنی اون لحظه هایی که روبه روش نشستی و داری نگاش می کنی

و یواشکی اشک میریزی تا اون متوجه نشه ولی می بینی اون اصلا حواسش بهت نیست

و داره کار خودش رو می کنه ...

دوست داشتن یعنی اینکه هر لحظه از خدا بخوای اونو بهت بده....

دوست داشتن یعنی وقتی اونو میبینی دست و پات سست بشه وقلبت تند تند بزنه نتونی بگی سلام ....

دوست داشتن یعنی جلوت با یه پسر (دختر)دیگه بگه وبخنده وتو فقط نگاش کنی و.....

خدایا .بدون اون نمیتونم زندگی کنم ...............

ما جز کدوم یکی هستیم؟

چهار نفر بودن. اسمشون اين ها بود:‌ همه کس، يک کسی، هرکسی، هيچ کس.

کار مهمی در پيش داشتن و همه مطمئن بودن که يک کسی اين کار رو به انجام می رسونه. هرکسی می تونست اين کار رو بکنه،‌ اما هيچ کس اين کار رو نکرد. يک کسی عصبانی شد، چرا که اين کار، کار همه کس بود، اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار رو نخواهد کرد.. سرانجام داستان اين طوری تمام شد که هرکسی يک کسی را سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاری رو نکرد که همه کس می تونست انجام بده....

ما جزء کدوم یکیشون هستیم؟!....

عشق پروانه



یک پروانه عاشق یک فیلسوف شد که داشت کتابی درباره عشق می نوشت.

یه روز پروانه گفت که به محبت احتیاج دارد، و فیلسوف یک فصل به کتابش اضافه کرد، در باب اقسام محبت.

یک روز دیگر پروانه اشک می ریخت و فیلسوف یک فصل جدید نوشت

درباره فوائد اشک...

یک روز پروانه لب به سخن گشود و از مرد گله ای کرد وفیلسوف بیانیه قرایی در تبرئه خودش به کتاب اضافه کرد...

دست آخر یک روز پروانه دلشکسته شد و رفت و مرد فصل آخر کتابش را با عنوان بی وفایی پروانه ها نوشت و هرگزنفهمید که یک پروانه گاهی باید کلمات عاشقانه بشنود، گاهی احتیاج دارد به دست هایی که در سکوت اشکش را پاک کند، گاهی باید کمی شکوه کند!

و مرد هرگز نفهمید که عشق واقعی در قلب پروانه بود و در اشک هایش و در شکوه های کودکانه اش....

پروانه به جای دیگری سفر کرد و آدم های دیگری را عاشق کرد و هیچ کس با خواندن کتاب مرد عاشق نشد....

تو (عشق من)

 

صداي تو به قلبـــــــــم آرامش مي دهــــد

نفســــــهاي تو به دلم رنگ زندگي مي بخشــــد

خنـــــده هاي تو شادي بخش قلب بيقــــــرارم است

ديدارت زيباتـــرين و آخــــرين آرزويي است كه برايـــم مانده

غـــــربت تو بزرگتــــــرين غم بيقـــــراري دلــــم است

دلتنگي تو تنــــــها دليل اشكــــــهاي بي دليلم است

آواز خواندن تو زيباتــــرين ترانه ي زندگــــــي من است

به خـــــدا قسم در حســــــرت ديدار تو آواره تــــرينم

لحظات با تو بودن ثانيه هاي عاشـــــقي من است

گرمي نفســـهايت گـــــرما بخش زندگيِ ســــــردم است

لبخـــــند تو دلم را ديوانه مي كند و قلــــبم را مي لرزاند

تو را دوست دارم چـــــون با تو عشـــــق را شناختم

با تو عاشــــق شدم و با تو به آسمان عشــــق سفر كردم

تو را دوست دارم چـــون زيباتــرين رؤياي زندگــي ام هستي

با تو غـــــريبه نيستم چـــون تو آشناترين عشـــق هستي

تو را مي خواهـــــم چــــــون تو آرامش قلب تنهايم هستي




عشق

والپیپرهای عاشقانه و رمانتیک گرافیک بالا

 

 

تقديم با عشق

این شعر نیمایی رو تقدیم می کنم به اون کسی که خودش می دونه چقدر دوستش دارم ولی از بیانش معذورم

یاد اون محله بخیر

برو بیایی داشتیم

عجب صفایی داشتیم

من بودم و هستی اینا

عاشق این بچگی ها

هستی میگفت مانی خوبه

این عشق بی هانی خوبه

یک رغیب داشتم مهدی بود

همیشه درد دل هستی بود

تو بچگی ام همبازیم بود

عاشقی هم بد دردی بود

اینم کار هستیم بود


یک روز یک دختر بی نشون

شماره داد به این و اون

که هستی منم می ومستی منم

بیچاره امیر خبر نداشت

هیچ چیزی که کم نداشت

گوشیش یک زنگی خوردش

الو اول رو گه گفتش

دلش به تاپ تاپ افتاد

حواسش به آفتاب افتاد

هستی اینه مستی اینه

این همه بت پرستی اینه

باید ببینمش یک روز

تا نبینمش نمیشه روز

قرار ما شد نمایشگاه

نه تو دانشگاه نه زایشگاه

دنبالش بودم تو غرفه ها

با عشقی بی انتها

این که دستش به دست مادره

اینه که میگن عزیز خواهره

هستی اینه مستی اینه

این همه بت پرستی اینه

بازم قلبم به تاپ تاپ افتاد

آخه قلبم جواب داد ابروم خودش رو تاب داد

عزیز من هستی من این همه دلبستگی من

فقط به عشق تو بود

این هم دلبستگی من

چندتا دوستم داري؟

چند تا دوسم داري ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم

ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!! میدونی چرا ؟چون قوی ترین و

بزرگترین عددیه که میشناسم ... دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین

؟ ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی

هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه یکی دوستت دارم

اس ام اس های جدید عاشقانه و عارفانه

 

اس ام اس جدید - اس ام اس عاشقانه - اس ام اس عارفانه - دنیای اس ام اس

شبی یاد دارم که چشمم نخفت، شنیدم که پروانه با شمع بگفت، که من عاشقم گر بسوزم رواست، تو را گریه و سوز و زاری چراست؟

توی دنیا دوتا نابینا بیشتر وجود نداره، یکی تو که هیچ وقت عشق منو ندیدی، یکی هم من که کسی را جز تو ندیدم

سکوتم را به باران هدیه کردم، تمام زندگی ام را گریه کردم، در فراق شانه هایت، به هر خاکی رسیدم گریه کردم

به سلامتی رفیقی که زرنگه، وجودش قشنگه قلبش یه رنگه، عشق پر رنگه، شرابش خوش رنگه، آخرش دل ما واسش تنگه

الهی شر عاشقان آتش بگیرد، به غیر سه نفر همه بمیرند، یکی یارم، یکی قاصد یارم، یکی که گریه کرد بر حال زارم

عاشقانت همه نام و نشانی دارند، آنکه در عشق تو بی نام و نشان است منم

یاد تو چندیست که مهمانم شده، خاطراتت آفت جانم شده / هر چه میگویم سخن از یاد توست، در سکوت من فقط فریاد توست

ماه عشق است بیا عاشق شویم، عاشق آن خدای خالق شویم / چون به درگاهش کشیم دست نیاز، مهربان باشد شویم ما بی نیاز

قسم به هر چی بارون شدیده / به هر بی پناه و نا امیده ، تو که قلبت مثل برفا سفیده / نرنج از من آخه از تو بعیده

اس ام اس های ناب عاشقانه

 

اس ام اس عاشقانه - اس ام اس عارفانه - اس ام اس جدید

اگه عشقت کورم کنه مهم نیست، حس بودنت قشنگتر از دیدن دنیاست

سکوت یعنی یه حرف که تو دلمه، یعنی یه حرف که تو دلمه، یعنی یه اسم که رو لبمه، یعنی یه شرم که تو چشمامه، یعنی یه آرزو که تو سینمه، یعنی دوستت دارم

به اندازه ی یک کیلو خاک شیر دوست دارم، حالا بشمار چندتا دوست دارم!

عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی، عاشقانند که در این دایره سرگرداننده

میگند دل آدما ادازه ی مشتشونه، پس چه جوری یه دنیا عشق، یه دریا مهربونی تو دلت جا شده؟

اندازه ی گریه گنجشک دوست دارم، هر چند گریه گنجشک کوچک به نظر میاد، اما گنجشکا همراه اشکاشون زندگیشونو هم هدیه میکنند

همیشه واسه گلی خاک یشم که اگه به آسمون رسید، بدونه ریشه اش کجاست

من آنقدر دوستت دارم که اگر از پریشانی یک لحظه دوست داشتنم آگاه بودی، تمام لحظه های عمرت برایم می گریستی

اگه با آتش عشقت مرا بسوزانی، باز هم با خاکسترش خواهم نوشت دوستت دارم

عاشقانه دوستت خواهم داشت بی آنکه بخواهم دوستم داشته باشی و عاشقانه در غمت خواهم مرد بی آنکه بخواهم در مرگم اشک بریزی

ناز لبت چشیده ام یاد شکر نمیکنم / تا تو فرشته ی منی یاد دگر نمیکنم

تمام امید یک آسیابان به وزش باد است که آسیابش بچرخد وگرنه از کار می افتد، یادت باشه قلب من آسیاب است و نفس های تو...

تو که نیستی توی چشمم فروغ نیست، بمون با من که خوش بختی دروغ نیست

هیچ بارانی ردپای تو را از گوچه ی قلبم نخواهد شست، حتی سیلاب فراموشی ها

درون کلبه ی تاریک و تارم / تویی تنها چراغ روزگارم / کبوترهای شعرم تیر خوردند / نمیبینی که عمری بی قرارم؟!

اگه روزی دلت لبریز غم بود، گذرت بر مزار کهنه ام بود / بگو این بی نصیب خفته در خاک یه روزی عاشقو دیوانه ام بود

اگه تا روز قیامت داشتنت نباشه قسمت / چشم به راهت می مونم با دلی پر از صداقت

ياد قلبت باش

یاد قلبت باشد ، یک نفر هست که این جا

بین آدم هائی ، که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها ، به تو می اندیشد

و کمی ،

دلش از دوری تو دلگیر است...

مهربانم ، ای خوب!

یاد قلبت باشد ، یک نفر هست که چشمش ،

به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعایش اینست

زیر این سقف بلند ، هر کجائی هستی ، به سلامت باشی

و دلت همواره ، محو شادی و تبسم باشد..

مهربانم ، ای خوب!

یاد قلبت باشد یک نفر هست که دنیایش را ،

همه هستی و فردایش را ، به شکوفائی احساس تو ، پیوند زده

و دلش می خواهد ، لحظه ها را با تو ، به خدا بسپارد...

مهربانم ، ای خوب!

یک نفر هست که با تو

تک و تنها ، با تو

پر اندیشه و شعر است و شعور!

پر احساس و خیال است و سرور!

مهربانم ، ای یار ،

یاد قلبت باشد یک نفر هست که با تو ،

به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت ، هر صبح ، گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش ، راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و آبی فردا برسی...

L.O.V.E.  for  every one



ادامه نوشته

مرگ نزدیک است.  

the greatest lesson in life is know that the death is in way too

And it will came soon

بزرگترین درس زندگی اینست که بدانیم مرگی هم

در راه است

و به زودی خواهد رسید ...

من بیتابم.                         

این دوستی ساده ی ما غیر معمولی شد … نمی‏دونم اون روز تو وجودم چی شد

نمیدونم چی شد که وجودم لرزید … دل من این حس رو از تو زودتر فهمید

تو که باشی پیشم دیگه چی کم دارم؟ … چه دلیلی داره از تو دست بردارم؟

بین ما کی بیشتر عاشقه من یا تو؟ … هر چی شد از حالا همه چیزش با تو!

دیگه دست من نیست بستگی داره به تو
بستگی داره که تو تا کجا دوستم داری
بستگی داره که تو تا چه روزی بتونی
عاشق من بمونی منو تنها نذاری

دست من نبود اگه اینجوری پیش اومد … میدونستم خوبی ولی نه تا این حد

انگاری صد ساله که تو رو میشناسم … واسه اینه انقدر روی تو حساسم

منِ احساساتی به تو عادت کردم … هر جا باشم آخر به تو برمیگردم

دیگه دست من نیست بستگی داره به تو
بستگی داره که تو تا کجا دوستم داری
بستگی داره که تو تا چه روزی بتونی
عاشق من بمونی منو تنها نذاری

خدا را نیافته بود .....

مسافر کوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ که‌ دنبال خدا بگردد؛ گفت: تا کوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالی‌ رنجور و کوچک‌ کنار راه‌ ایستاده‌ بود. مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ کنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛

نهال‌ زیر لب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ که‌ بروی‌ و بی‌ رهاورد برگردی. کاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ در جستجوی‌ آنی، همینجاست.

مسافر رفت‌ و گفت: یک‌ نهال از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت ‌جستجو را نخواهد یافت و نشنید که‌ نهال گفت: اما من جستجو را از خود آغاز کرده‌ام‌ و سفرم‌ را کسی‌ نخواهد دید؛ جز آن‌ که‌ باید ..... مسافر رفت‌ و کوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست.


مسافر بازگشت. رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود. اما غرورش‌ را گم‌ کرده‌ بود. به‌ ابتدای‌ جاده رسید. جاده‌ای‌ که‌ روزی‌ از آن‌ آغاز کرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده‌ بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید. مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.


درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در کوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ کن.

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، کوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری. اما آن‌ روز که‌ می‌رفتی، در کوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور کمترینش‌ بود، جاده‌ آنرا از تو گرفت. حالا در کوله‌ات‌ جا برای‌خدا هست. و قدری‌ از حقیقت‌ را در کوله‌ مسافر ریخت. دست ‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید

و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پیدا نکردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی !

درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم. و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده هاست.

محاکمه عشق

جلسه محاکمه عشق بود، عقل قاضی ، و عشق محکوم ....
به دلیل تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی ، قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع کرد به طرفداری از عشق
آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتی؟
ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی ؟
وشما پاها که همیشه مشتاق رفتن به سویش بودید حالا چرا اینچنین با او مخالفید ؟
همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند ،
تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت:
دیدی قلب همه از عشق بی زارند ، ولی متحیرم با وجودی که عشق بیشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمایت میکنی !؟
قلب نالید و گفت:
من بی وجود عشق دیگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار میکند و فقط با عشق میتوانم یک قلبی واقعی باشم .

عشق یعنی

 

سوختن با درد نسبت داشتن

عشق دريک جمله يعنی انتظار

انتظار روز رجـــعت داشتن

عشق يعنی مستی و ديوانگی

عشق يعنی در جهان بيگانگی

عشق يعنی شب نخفتن تا سحر

عشق يعنی سجده ها با چشمان تر


ادامه نوشته

دوستان من که عاشق گیتارم . شما چطور؟

عکس گیتار Guitars wallpapers

۲

ادامه نوشته

love

 
1249-love-picture-kiss-young-couple-teointarifa-picture

Plan all you want, reason as much as you like, argue each and every point but you’re really only doing these things with yourself, because love isn’t listening and she’s already made up her mind.

عشق

Night love angle by 

چند تا عکس جالب

کارت پستال درخواستی طراحانکارت پستال درخواستی - کارت پستال سفارشی - طراحـــانکارت پستال درخواستی طراحانکارت پستال درخواستی - کارت پستال سفارشی - طراحـــان

عشق يعني

به يادت هستم.   

t4l6636pwp30f2rp0spg.jpg 

love

mvtulglqhieopyw44pe5.jpg

عشق

notebook

This movie has been my favourite for a few years now. I have seen it many times and it still makes me cry so when you’re already sad – keep out of that one!
It is a beautiful love-story: A poor and passionate young man falls in love with a rich young woman and gives her a sense of freedom. They soon are separated by their social differences. It has very tragical ending, but it still shows how much people CAN Love each other.

Starring: Gena Rowlands, James Garner and Rachel McAdams.

Don’t skip it!

First Love lost a long time ago..

Today I had my first reader-letter. It is a sad story of losing first Love. Here it comes..

Our wedding-day was perfect. Everyone I love was there, flowers were fresh and beautiful, everyone was smiling. Endless

jam of taking pictures, food was better than ever and we were about to go on a two-week honeymoon trip to an exotic place.

Wedding-night went by.. so did the trip, first year..the second.. our first child was born, then the second. Everything was still a fairytale and it still is. Our kids go to high school, we go travelling a lot and we are very happy, me and my husband. Despite that, there are always a few nights in a year when I take out my old photographs and cry. In those photos, I’m young, blonde with my first Love. I lost him 20 years ago, but I still can’t forget…

I was just graduated from high-school when I met him. Let’s name him Robin. He was a special young man, every girl thought that. He was special.. he smiled with all his face, not just the mouth and by my big surprise he asked me out with that big smile. I was breathless, we went to theatre he sent me home, holding my hand. He was a true gentleman,he didn’t kiss me on the first date, but I gave him my first kiss on our second date

We were walking on the clouds, even if it sounds too fulsome.. When I remind him on my sad moments I get those pictures from memory like a movie.. We were sitting under trees on the beach and talking about the future..the two of us driving his first car to visit his parents. Mornings and evenings went by in his little neat room studying for exams..The way he held me and promised to never let go.. It all went on for a year and a half. Then came the end of our story.

To be honest, the ending dot didn’t come on the second he broke the news of going abroad as a trainee, but I think the pen to do that was ready.. He had an awesome opportunity to go abroad and of course he took it! He said he was coming back and the tears were unnecessary. He tried to convince me, but I knew it inside.. I knew that he may never come back.

He left me only photos of him and some school stuff he didn’t need any more though there were countless hours spent with these in my place. Now there were letters replacing him. Every week came one.. and every last one of them got an answer from me. When we got chance, we chatted via phone. Time went by.. letters changed, subjects changed, they weren’d as long as they were anymore. There were no phone calls..Everything went as it always goes.. at first you really miss.. then there are friends to give comfort.. and then comes girlfriends. And before he said , I understood that our story has ended.

I wasn’t depressed, it wasn’t a shock for me. All I had left some mixture of anger, sadness, pain of loss.. I guess it was mend to go this way, we weren’t ment to be together.

A few years went by and I found the new one my now gone mother was telling me about. The feeling right from the beginning. He was truly intelligent, he complimented me. I was in love, I had that secure feeling. My family and friends loved him, he had a career and he made me so happy. Wedding-day that came a year later was so.. right,

And now I’m at the beginning of my story..

I want you to know that I love my husband, I adore him and our children. I am really-really happy with my life and I know He’s the one to spend my last days with. But I can’t help that my heart still has a place for Robin. I haven’t seen him in 20 years, but I know he’s back home, married, has a child..

I don’t know if he ever thinks about me, but I do it a lot. I’m not going to call him, because I’m still a bit.. displeased with him, but I can’t get rid of these nights when I remember US, when I cry. We were a match made in heaven, we had this something that I have never had with my husband. Our marriage is based on strong respect, secure feeling, love and same aims in life, passion too, of course. But what happened on the beach a long time ago.. It was something else.. something I can never forget

Is there someone else who still think of their first love? Or am I the only one?

my heart is beating

My heart is beatingOh my love

Desire to be with you
Will you give me the endless love

Oh my beautiful lass
Appear
Oh my love
You are the shadow I search for

Sleep departs my eyes
As you arrive my mind
Night after night
This is how I pass

Oh my lovely rose
Spread your aroma
Oh my enticing moon
Spread your glow

Oh my lover
Bestow me your heart
With all your love
I will sacrifice

Oh I so want to caress
Your flawless face
Oh my wonderful angel
I so desire to see your beauty

I am in this journey
In quest of happiness
Drowning in your love
To reach you, my one and only reason to live.

من به دلتنگی‌ها، به تنهايی‌ها وبه دست پنجه نرم‌کردن‌ها با دل گرفتگی‌ها

خوب عادت دارم...


من زيبايی و رنگ سرخ فام غروب را بهتر از روشنايی‌های طلوع

مي‌شناسم ...



من دلباخته‌ی پاييزم... مي‌دانم که زيباترين فصل خداست...چرا که

بی‌رياست. و آن‌گونه که هست خود را مي‌نماياند....



من هميشه گوش خوبی داشتم برای شنيدن دردودل دوست ولی خود

کمتر گوشی را يافتم که بداند در دلم چه غوغايی برپاست؟.....


من خود نيز پاييزم... من نيز آن چنانم که مرا ديده‌ايد يا از من مي‌دانيد..


من پاييزرا بيشتر از فصل‌های ديگر دوست دارم. هوايش، باران‌هايش و

رنگ‌هايش. من فرزند پائیزم ...


من هميشه حق را به شما داده‌ام. بد هستم اگر بگوييد بدم و خوبم اگرفکر

مي‌کنيد اين‌گونه‌ام....



با شما مي‌مانم چه با من باشيد چه نه... دلتنگ لحظه‌های خوش در کنارتان

بودنم... دلتنگ حرف‌هايتان... شادي‌هايتان... گله‌هايتان...


هستم تا وقتي که هستيد، شادم و تا وقتي که شاديد... هيچ راهی را

بسته نمي‌بينم...

عشق

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی

احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان

کردند.

اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزس از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت

تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک

خواست.

“ثروت، مرا هم با خود می بری؟”

ثروت جواب داد:

“نه نمی توانم. مقدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم.”

عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.

“غرور لطفاً به من کمک کن.”

“نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”

پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.

“غم لطفاً مرا با خود ببر.”

“آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.”

شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.

ناگهان صدایی شنید:

” بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.”

صدای یک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند

ناجی به راه خود رفت.

عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:

” چه کسی به من کمک کرد؟”

دانش جواب داد: “او زمان بود.”

“زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟”

دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:

“چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند

تقديم به بهترينم.   


یه اتاق تاریک یه سکوت بختالوت یه آرامش مطلوب

یه آهنگ ملایم یه جمله عمیق وسط آهنگ

بی تومن درهمه ی شهر غریبم

و یک قطر اشک که رو گونه هام لغزید

بهم فهموند که چقدر دلم واسیه داشتنت تنگ شده

امشب دستام بهونه دستاتو داره

چشمام توحسرت نگات و اون چهره معسوم

یه بغض غریب توگلوم لونه کره

یه احساس غریب تر داره تبر به ریشه دلم میزنه

دلم واسه روزای آفتابی گذشته بیتابی میکنه

پاهام بدجوری پاگذاشتن تو جاده خیالته

خواسم رو یادت خط بکشم خواستم دیگه دلتنگت نباشم

ازجام بلندشدم / چراغای خونه رو روشن کردم /سکوت رو شکستم

اهنگ روغط کردم ولی قطره اشک بعدی ام رو گونه هام سور خورد

تابهم بفهمونه که هنوزم دل تنگتم

فقط میتونم بگم خیلی دوستت دارم

love

هي نشين غصه نخور

هي نشين غصه نخور, رفته که رفته

اگه دوستت داشت نمي رفت اون که رفته

هي نشين چشم به راه رفته که رفته

اگه عاشق بود نمي رفت اون که رفته

بي خيالش مگه تو چند سال جووني

بي خيالش مگه تو چند سال مي موني

بي خيالش اينا رسم روزگاره

همه شون کار خداست حکمتي داره

ياد حرفاي قشنگش ميدونم مثل يه داغ

اون دلت خيلي گرفته, شده قلبت پاره پاره

اون که رفته ديگه رفته, ديگه اون دوست نداره

ديگه دست بردار عزيزم, برو سوي عشق تازه

هيچ کسي نمي دونه توي دلت چي ميگذره

حرفات اندازه کوه ,پر غروري ,خيلي ساده

اون که رفته ديگه رفته ديگه برگشتن نداره

اگه دوست داشت نمي رفت حتي واسه ي يه لحظه

بذار حس کنم که مردم یه کمی راحت بخوابـم

شعر غمگینی بخونــــم تـا نگــــن نا محـربونـم

بذار حس کنم که سادم منکه قلبی نشکـستم

به خدا اثیـر عـــشقــــم توی طوفان تو مستــم

Hey, do not grieve predominantly

Hey, do not grieve nomads, gone gone

If you have not gone that she went

Hey predominantly gone to the newspaper, which went

If you love that she had not been moved

You cannot let it go a few years young

Cannot let it go I'll be a few years

Let it go you're drawing rozegare

Sean worked all God s wisdom

I know I remember those words like a hot Qshngsh

It was very heart, your heart is ripped

She went to go anymore, she loves another

Stop another baby, go to the new love

No one knows what goes on in my heart

Words as mountains, proud, very simple

She went to another does not go back anymore


If you
liked was not even a moment of the vase

ولنتاين

You all Happy Valentine

سلام به همه ي دوستاي گلم

ميخواستم اين روز رو به همتون تبريك ميگم

اميد وارم به همتون خوش بگذره

فدايه همتون

فعلا............باي.............باي


عشق

پیامک جدید دلتنگی دی ماه

برای پروانه شدن پیله ی دستان تو کافیست،

مرا محکم تر در آغوش بگیر…

love

پیامک های جدید و رمانتیکی قهر و آشتی

کاش میفهمیدی قهر میکنم تا دستم را محکمتر بگیری و بلندتر بگویی بمان
نه اینکه شانه بالا بیندازی و ارام بگویی هرطور راحتی . . .

******

به خاطر یافتن مقصر ، زندگی ات را تلخ و سیاه نکن .

بگذار آن چه در پایان یک عشق به جای میماند
خاطرات خوش باشد با من آشتی کن تا دنیا با من آشتی کند . . .

مطالب عاشقانه

to tell the story of how great a love can be
براى گفتن داستانى که نهایت بزرگى عشق را نشان میدهد

the sweet love story that is older than the sea
داستان عشق شیرینى که عمرش از عمر دریاها نیز بیشتر است

the simple truth about the love she brings to me
حقیقتى ساده درباره عشقى که او به من هدیه داد

where do I start ?
از کجا شروع کنم

with her first hello
با اولین سلامش

she gaves new meaning to this empty world of mine
او معناى جدیدى به دنیاى پوچ من داد

there's never be another love , another time
که در آن هیچ عشق دیگرى نخواهد بود، هیچ وقت

she came in to my life and made the living fine
او به زندگى من پا گذاشت و زندگى را شیرین کرد

she filled my heart
او قلب مرا تسخیر کرد

she filled my heart with very special things
او قلب مرا توسط چیزهاى مخصوصى پر کرد

with angels songs , with wild imaginings
با آواز فرشته ها، با تصوراتى حاصل از اشتیاق و علاقه زیاد

she filled my soul with so much love
او روح مرا با انبوهى از عشق پر کرد

that any where I go I'm never lonely
که هر کجا بروم تنها نخواهم ماند

with her around, who could be lonely
با وجود همراهى او، چه کسى تنها خواهد ماند

I reach for her hand she is always there
من در جستجوى دستان او هستم او همیشه در کنار من است

how long does it last ?
چه مدت ممکن است (از این عشق) گذشته باشد ؟

can love be measured by the hours in a day ?
آیا عشق میتواند توسط ساعات روز اندازه گرفته شود ؟

I have no answers now but this much I can say. . .

. . .من هم اکنون هیچ جوابى ندارم اما همین قدر میتوانم بگویم که

I know I'll need her till the stars all burn away
میدانم به او احتیاج دارم تا زمانى که تمام ستاره ها میدرخشند

دوستت دارم

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

love

I love my EYES when u look into them,

I love my NAME when u say it,

I love my HEART when u love it,

I love my LIFE when u are in it.


چشامو وقتی تو بهشون نگاه میکنی دوست دارم،

اسممو وقتی دوست دارم که تو صداش میکنی،

قلبمو وقتی دوست دارم که تو دوسش داشته باشی،

زندگیم رو وقتی دوست دارم که تو توش هستی...

Love is afraid of losing you
عشق یعنی ترس از دست دادن تو
love is something silent , but it can be louder than anything when it talks
عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلند تر خواهد بود
...

A real friend
is one who walks in
when the rest
of the world walks out.


یک دوست واقعی اونی هستش که وقتی میاد
که تموم دنیا از پیشت رفتن.

♥♥♥
مهم نیست کف پاتو شسته باشی یا نه! حتی مهم نیست که کف پات نرم باشه یا زبر!
مهم اینه که وقتی پاتو تو زندگی کسی میزاری و از زندگیش عبور میکنی وقتی که مهلتت تموم شد و فقط رد پات موند .. اونقدر اون رد پا خواستنی باشه که به کسی اجازه نده پاشو رو رد پات بزاره !!

دوست واقعی...

 

كشتي در طوفان شكست و غرق شد.فقط دو مرد توانستند به سوي جزيره ي كوچك بي آب و علفي شنا كنند و نجات يابند.

دو نجات يافته ديدند هيچ نمي توانند بكنند با خود گفتند بهتر است از خدا كمك بخواهيم.بنا بر اين دست به دعا شدند و براي اين كه ببينند دعاي كدام بهتر مستجاب مي شود هر كدام به گوشه اي از جزيره رفتند.

ادامه نوشته

love به عباتي ديگر

عشق یعنی

عشق بيداد من

باختن يعني لحظه عشق

جان سرزمين يعني يعني

زندگي پاک عشق ليلي و

قمار من مجنون

در عشق يعني ... شدن

ساختن عشق

دل يعني

كلبه وامق و

يعني عذرا

عشق شدن

من عشق

فرداي يعني

كودك منکر

يعني دنیا

عشق شدن

عشق آميختن افروختن

يعني به هم عشق سوختن

چشمهاي يكجا يعني كردن

پر ز و غم دردهاي گريه

خون/ درد بيشمار

عشق من

يعني الاسرار

كلبه مخزن

اسرار يعني.

عاشق بیگانه

چرا از خود گریزان عاشق بیگانه ا یم؟

هرچه هم عاشق آنها رهرو این جاده ایم

زندگی «ما» چرا ساخته شود با دست شان؟

گر چنین باشد چگونه آدم آزاده ایم؟

آب و نان و خانه ی گِلی چه خوب است بهر ما

گر نخواهیم غیر این پس چگونه زنده ایم؟

گر دو روزی بهر زیستن داد مجال ما را خدا

باز هم با آب و نان خانه ی خود زنده ایم

ما که از اقبال خود بی خبر و بیگانه ا یم

پس چرا ما باز هم عاشق بیگانه ایم؟

کودکی .............

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید (( می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به انجا بروم)).
خداوند پاسخ داد از میان بسیاری از فرشتگا ن من یکی را برای تو در نظر گرفته ام .
او در انتظار تو است و از تو نگهداری میکند.
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.
کودک گفت: اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن واواز خواندن
ندارم و اینها برای شادی من کافی است.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت اواز خواهد خواندو هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد.
خداوند او را نوازش کرد وگفت که فرشته تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد. وبا دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت :وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟
خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت :فرشته ات دستهایت را کنار هم می گذاردو به تو یاد می دهد چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند وپرسید :شنیده ام در زمین انسان های بد هم زندگی می کنند.
چه کسی از من محافظت میکند؟
فرشته ات از تو محافظت می کند حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد:اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود
خداوند لبخند زد و گفت فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد . کودک می دانست که باید به زودی سفرش را اغاز کند.
او به آرامی یک سوال دیگر از خداوندپرسید:خدایا اگر باید همین الان بروم لطفا نام فرشته ام را بگویید.
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد :نام فرشته ات اهمییتی ندارد به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.

دنیا

 
این همه رنج و عزاب برای چیست

این همه آبادی ها برای کیست

گر نمی دانی دو روزی بیش نباشد عمرما

این جهان بی وفا جاویدان برای کیست

پس چرا رفتی به سوی این همه نا ماندنی

این همه نا ماندنی و این همه جا ماندنی

سیر عمر ما به باد تشبیه چه خوب

امروز و روزی دیگر باشد این عمر رفتنی

راه چاره چیست پس ای خلق خدا

تا شویم بیرون از این درد و بلا

تا به کی رنج دنیا را کشیم

این دنیای بی امان و بی وفا

زندگی زیبا در این دنیا چه سود

وقتی مردن هیچ چیزی با خود نبرد

آن که باقی دنیای دیگر است

هیچ کس از این خرابه جز کفن چیزی نبرد

پنجره ی احساس

 

می شکنم

سکوت لحظه ها را

...

همه متوجه می شوند

ولی ...

ولی چیزی نبود جز

چیزی که من گفته بودم

...نمی دانم که چه گفتم بودم؟

...

آنگاه بود که

تبرم را تیز کرده بودم

بر جان جمله های که در ذهنم می چرخیدند

تا پنجره ای بسازم

از جنس احساس

تبرم قطع می کرد

ریشه های این جمله ها را که

در ذهنم ریشه دوانده بودند

...

تیشه ای داشتم بران تر از تبرم

که می تراشیدم از آن جمله ها

برای اینکه بسازم پنجره ای از جنس احساس

تبرم از جنس« عشق » بود

و تیشه ام از جنس« تعقل»

... و پنجره ای که ساخته بودم

از جنس احساس

یادم نرود که

یادم نرود که

اشک هایم را نگهدارم

برای لحظه ای که

آن کبوتران سفید پرواز کنند

یادم نرود که

قلب ام را بشویم

برای لحظه ای که

من هم پرواز کنم

و تا آن که دوباره فرود آیم

یادم نرود

که دوست داشته باشم آنانی را که

دوستم دارند

و آنان را که دوستم ندارند

یادم نرود که

کوش دهم به فریاد های آنان که

فریاد شان جز« سکوت» برای کسی نیست

... آنگاه

اشک هایم

دانه های خواهند بود که

همه آروز می کردند که ای کاش

آنها مال من بود

...آنگاه

قلبم جای آنانی خواهد بود که

مانند کبوتر پرواز کرده بودند

... و قلب آنها جای من

...آنگاه

دوستم دارند آنان که مرا دوست داشتند

و دوستم دارند آنانی که مرا دوست نداشتند

... آنگاه

گوشهایم

تنها گوشی بود که

به صدای پ« سکوت» آنان گوش می داد

... و اما

باید از یاد ببرم

گذشته هایم را

چون ...

چون حالا همه مرا دوست دارند

کمی هم بخندیم.  ... . . . . . . . .

به غضنفر می گن : اذون بگو
می گه : والا چی بگم همه چی از یه نگاه شروع شد

غضنفر پسرش کور به دنیا میاد اسمشو می ذاره: حیدرمریم زاده

از دختره می پرسن : شوهر چند حرف داره ؟
می گه : اگه پیدا بشه حرف نداره

یارو بعد از عمری میره مو می‌کاره ، اسمش واسه حج واجب درمیاد

2 تا خلافکار با هم ازدواج می کنن بچشون میشه بسیجی
چرا ؟ چون منفی در منفی میشه مثبت

به غضنفر میگن سفر حج چطور بود میگه خیابونا تمیز ، برجاش بلند ، ماشینا آخرین مدل
البته یه جای زیارتی هم داشت که شلوغ بود نرفتم

به غضنفر میگن خسته نباشی.میگه باشم چه غلطی میكنی؟

غضنفر تا ده سال برای مادرش عزاداری می كرد بهش گفتند : آخه چقدر گریه می كنی ده سال
گذشته گفت : آخه هر وقت یادم میفته كه موقع خاكسپاریش چه دست و پایی میزد جیگرم آتیش می
گیره

غضنفر از حج بر می گرده ازش میپرسند چه طور بود؟
میگه والا باز خدا خونه نبود همه تو حیاط ولو بودند

یك سال، یك ماه از محرم گذشته بوده ولی هنوز تو شهر صدای سینه‌زنی میومده. مردم میرن پی
ماجرا، میبینن دسته غضنفر اینا تو كوچه بن بست گیر كرده


زن به شوهرش میگه: عزیزم می خواهی دفتر یادداشتت باشم و همیشه همراهت باشم؟
مرد: نه عزیزم سررسیدم باش تا هر سال عوضت كنم

می دانید چرا بعد از عقد در دهان عروس و داماد عسل می گذارند؟
برای اینكه مزه گ...ی كه خوردند عوض شود


یارو میره كلاس غیرت.
یك شب زنش میگه برم دستشویی؟ میگه بشین خودم میرم.

از غضنفر میپرسن میدونی امام حسین رو کجا دفن كردن؟ میگه نه، کجا؟ میگن کربلا.
میگه ای خوشا به سعادتش

غضنفر میره جلسه عزا میخواسته دلداری بده میگه: مرگ حقه! رضا شاه با اون عظمتش مرد!
نادر شاه با اون ابهتش مرد. بابای تو که *** اونها هم نبود

از یه غضنفر سوال میکنند که اگه تمام دنیا را بهت بدیم با هاش چی كار میکنی؟
میگه میفروشم میرم خارج

به غضنفر میگن چرا با خودکار میری حموم؟ میگه هرجای بدنمو میشورم علامت میذارم.

غضنفر میره دانشگاه به ۲ دلیل می فهمن کجاییه!!! : 1. سامسونتشو می زاره تو زنبیل ۲. وقتی استاد تخته رو پاک می کنه اونم دفترشو پاک می کنه

چشمک

سال آخر دبیرستان بودم وخیلی آدم خجالتی تا به اون سن كه رسیده بودم نتوسته بودم دوستی برای خودم پیدا كنم ولی این اواخر تو راه مدرسه یه دختره نظرمو به خودش جلب كرده بود . اون هر روز از مسیری كه من میرفتم عبور می كرد ! اون با دوست اش كه دختر زشتی هم بود باهم بودند ولی خودش دختر زیبای بود ، جالب اینكه تا به من میرسیدند دوست اون دختره محل نمی گذاشت ولی خودش به من چشمك میزد من اوایل بی تفاوت بودم ولی بعدا'' دیدم نمیشه بی تفاوت بود آخه چشمك زدن كار هر روزاش شده بود . این اوخر گاهی وقت ها هم میخندید من كه تا اون روز آدم خجالتی بودم داشتم كم كم پر رو میشدم و دنبال موقعیتی بودم تا طرح دوستی بریزم یه روز گویی كه شانس بهم روكرده باشه اونو تنها دیدم به خودم جرات دادم و گفتم كه هر جوری باشه باید بهش پیشنهاد دوستی بدم خیلی به هیجان آمده بودم صدام رو صاف كردم و گفتم خانم افتخار آشنایی میدید محل نذاشت من شوكه شدم ولی خودمو نباختم دوباره گفتم میتونم باهاتون دوست بشم برگشت و باخشم بهم نگاه كرد بهش گفتم (البته باترس) مگه خودتون هر روز بمن چشمك نمیزدید؟ مگه چراغ سبز بهم نشون ندادید اومد بسمتم و محكم خوابوند در گوشم و با صدای لرزون ولی با فریاد گفت : دیوونه من مریض ام پلكم خودبخود میپره حالیته یا بازم بگم.

دو تا فوت

داشتم با ماشینم می رفتم سر كار كه موبایلم زنگ خورد گفتم بفرمایید الووو.. ، فقط فوت كرد ! گفتم اگه مزاحمی یه فوت كن اگه میخوای با من دوست بشی دوتا فوت كن . دوتا فوت كرد . گفتم اگه زشتی یه فوت كن اگه خوشگلی دوتا فوت كن دوتا فوت كرد . گفتم اگه اهل قرار نیستی یه فوت كن اگه هستی دوتا فوت كن دوتا فوت كرد . گفتم من فردا میخوام برم رستوران شاندیز اگه ساعت دوازده نمیتونی بیای یه فوت كن اگه میتونی بیای دوتا فوت كن دوباره دوتا فوت كرد . با خوشحالی گوشی رو قطع كردم فردا صبح حسابی بخودم رسیدم بهترین لباسمو پوشیدم و با ادكلن دوش گرفتم تو پوست خودم نمی گنجیدم فكرم همش به قرار امروز بود داشتم از خونه در میومدم كه زنم صدام كرد و گفت ظهر ناهار میای خونه؟ اگه نمیای یه فوت كن اگه میای دوتا فوت كن.

آرزو

یک بنده خدایی ، کنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب ، دعایی را هم زمزمه میکرد .
نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردین و ساحل طلایى انداخت و گفت: - خدایا ! میشود تنها آرزوى مرا بر آورده کنى ؟
ناگاه ، ابرى سیاه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هیاهوى رعد و برق ، صدایى از عرش اعلى بگوش رسید که میگفت : چه آرزویى دارى اى بنده ى محبوب من ؟

مرد ، سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت : - اى خداى کریم ! از تو مى خواهم جاده اى بین کالیفرنیا و هاوایی بسازى تا هر وقت دلم خواست در این جاده رانندگى کنم !!
از جانب خداى متعال ندا آمد که : - اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسیار دوست میدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده کنم ، اما ، هیچ میدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هیچ میدانى که باید ته اقیانوس آرام را آسفالت کنم ؟ هیچ میدانى چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود ؟ . من همه ى اینها را مى توانم انجام بدهم، اما ، آیا نمى توانى آرزوى دیگرى بکنى ؟
مرد ، مدتى به فکر فرو رفت ، آنگاه گفت : - اى خداى من ! من از کار زنان سر در نمى آورم ! میشود بمن بفهمانى که زنان چرا مى گریند ؟ میشود به من بفهمانى احساس درونى شان چیست ؟ اصلا میشود به من یاد بدهى که چگونه مى توان زنان را خوشحال کرد؟

صدایی از جانب باریتعالى آمد که : اى بنده من ! آن جاده اى را که خواسته اى ، دو باندى باشد یا چهار باندى ؟؟

درد دل نوزاد شش ماهه

آقای پدر! در کمال احترام خواهشمندم اینقدر لب و لوچه ی غیر پاستوریزه ، و سار و سیبیل سیخ سیخی آهار نشدتون را به سر و صورت حساس من نمالید !

خانوم مادر! جیغ زدن شما هنگام شناسایی اجسام داخل خانه توسط حس چشایی من، نه تنها کمکی به رشد فکری من نمی کنه، بلکه برای دبی شیر شما هم مضر است!!! لازم به ذکر است که سوسک هم یکی از اجسام داخل خانه محسوب می شود!

پدر محترم! هنگام دستچین کردن میوه، از دادن من به بغل اصغر آقای سبزی فروش خودداری نمایید. چشمهای تلسکوپی، گوشهای ماهواره ای و سیبیلهای دم الاغی اش مرا به یاد قرضهای شما می اندازد!

مخصوصاً وقتی که چشمهای خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهایش " بول بول بول بول" می کند! زهرمار، درد، مرض، کوفت! الهی کف شامپو تو چشت!
شب بخوابی خواب بد ببینی! جیش کنی تو شلوارت!

مادر محترم! شصت پا وسیله ای است شخصی، که اختیارش رو دارم! لطفاً هرگاه سعی در خوردن شصت پای شما نمودم، گیر بدهید!


آقای پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جای پرت کردن قابلمه و ماهی تابه به روی زمین، از چینی های توی کابینت استفاده نمایید! اکشن بودن دعوا به همین چیزاست!

خانوم مادر! از مصرف هله هوله ی زیاد پرهیز نمایید! این عمل نه تنها برای سلامتی شما
خوب نیست، بلکه موجب می شود که شیرتان بوی" بچه سوسک مرده" بدهد.

آقای پدر! کودکان توانایی کافی برای حفظ جیش خود ندارند و این توانایی هنگامی که شما شکم مرا "پووووووف" می کنید به حداقل می رسد! الان بگم که بعد شرمنده تون نشم!

معلم و دختر کوچولو

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.

معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد،

زیرا با وجود این که پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است، امّا حلق بسیار کوچکى دارد.

دختر کوچک پرسید: پس چه طور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟

معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.

دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.

معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟

دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید

یک اتفاق بد

زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت.
شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و
اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد …
در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید: چی‌ شده عزیزم که این موقع شب اینجا نشستی؟!
شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت:
هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم. یادته ؟!
زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت:
آره یادمه.شوهرش ادامه داد: یادته پدرت که فکر می‌کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!
زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می‌نشست گفت: آره یادمه، انگار دیروز بود!

مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد: یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت:
یا با دختر من ازدواج می‌کنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری؟!
زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و…!
مرد نتوانست جلوی گریه‌اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می‌شدم !!!

داستان یه حالگیری شدید

دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد.

پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون:

لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم

و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!!

ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم.

من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست


باعشق : روبرت

دخترجوان رنجيـده خاطر از رفتار مرد،

از همه همکاران و دوستانش مي خواهد که عکسي از نامزد،

برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به او قرض بدهند

و همه آن عکسها را که کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بي وفايش،

در يک پاکت گذاشته و همراه با يادداشتي برايش پست مي کند،

به اين مضمون:

روبرت عزيز، مرا ببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم،

لطفاً عکس خودت را از ميان عکسهاي توي پاکت جدا کن و بقيه را به من برگردان .....

نامه خنده دار لیلی و مجنون

گله مي‌كرد ز مجنون ليلي - كه شده رابطه‌مان ايميلي
حيف از آن رابطه‌ي انساني - كه چنين شد كه خودت مي‌داني

عشق وقتي بشود دات‌كامي - حاصلش نيست به جز ناكامي
نازنين خورده مگر گرگ تو را - برده يا دات‌نت و دات‌ارگ تو را

بهرت اي ‌ميل زدم پيشترك - جاي سابجكت نوشتم : به درك
به درك گر دل من غمگين است - به درك گر غم سنگين است

به درك رابطه گر خورده ترك - قطع آن هم به جهنم به درك
آنقدر دلخورم از اين ايميلم - كه به اين رابطه هم بي ‌ميلم

مرگ ليلي نت و مت را ول كن - همه را جاي
OK كنسل كن
OFF كن كامپيوتر را جانم - يار من باشد و ببين من ON ام

اگرت حرفي و پيغامي هست - روي كاغذ بنويس با دست
نامه يك حالت ديگر دارد - خط تو لطف مكرر دارد

خسته از
Font و ز Format شده‌ام - دلخور از گردالي @ (ات) شده‌ام

كرد ريپلاي به ليلي مجنون - كه دلم هست از اين سابجكت خون
باشه فردا تلفن خواهم كرد - هر چه گفتي كه بكن خواهم كرد

زودتر پيش تو خواهم آمد - هي مرتب به تو سر خواهم زد
راست گفتي تو عزيزم ليلي - ديگر از من نرسد ايميلي

نامه‌اي پست نمودم بهرت - به اميدي كه سرآيد قهرت...

اینم از نامه لیلی به مجنون

راه بهشت

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند. پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟" دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."
"چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: " روز بخير!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

بهای عشق و خیانت

 
هـیرتا فـرزند سـورنا مدتها بودکه درکاخ بزرگ ییلاقی پدرش زندگی میکرد. چند سـالی بود که زن اولش مرده بود و چون از او فـرزندی نداشـت در سـال اخیر با دخـتر جوان 21 سـاله که اتفاقاً دریک دهـکده با او آشـنا شـده بود عـروسی کرد. هـیرتا هـنگامیکه از شـکار بر می گشـت نزدیک دهـکده به ماندانا برخورد. ماندانا کوزهء آب بزرکی بردوش گرفـته و از چشـمه بخانه آب می برد، از وی آب خواسـت نامش را پرسـید و همان شـب اورا از پدر پیرش خواسـتگاری کرده و روز بعـد ماندانا را به قـصر خود آورد.


ماندانا دخـتر زیبا و بلند قـد و خوش اندام بود و با چشـم های دشـت و سـیاه، گیسـوان بلند، صدای دلکش و آرزوها بزرگ در قصر بزرگ هـیرتا وارد شـد. هـیرتا بیشـتر اوقات خودرا به سـرکشی املاک دور دسـت خود و شـکار می گذزانید و کمتر به دلخوشی ماندانای جوان و زیبا می پرداخـت. روزها و هـفـته های اول به ماندانا بد نگذشـت. ولی پس از چندی زندگی برای ماندانا دوزخی شـد و کاخ بزرگ و با شـکوه هـیرتا برای او زندانی شـد بود، هـیرتا جوان نبود و بیش از دو برابر سـن ماندانا داشـت.


زندگی یک دخـتر جوان پر عـشق با یک مردیکه با او اختلاف سـنی زیادی دارد چه میتواند باشــد؟ ماندانا به نوازش و سـرود های دیوانه جوانی احتیاج داشـت و هـیرتا با کار های زیادی که داشـت نمی توانسـت نیازمندیهای روح پرشـور اورا برآورد.


باین جهت ماندانا رنج می برد و کم کم زرد و افـسـرده مثل گل سـرخ درشـت و پر آبی که نا گهان در برابر خورشـید سـوزانی قـرار میگیرد، پژمرده میگشـت. هـیرتا که زن جوانش را بخوبی می پایید، فـهمید که اگر برای نجات او نیندیشـد ماندانا را از دسـت خواهـد داد. با او دلبسـتگی زیادی داشـت و زنش را مانند بهـترین چهره ها و گرانبها ترین جـواهـر هـا دوسـت میـداشــت . یکــروز ظهــر کـه میخواسـتند نهار بخورند ماندانا مثل هفته اخیر میل نیافـت که چیزی بخورد، گیلاس شـرابش را برداشـت لبش را تر کرد و سـپس بی آنکه اندکی ازآن بنوشـد آنرا برجای گذاشـت، بانگاه غبار آلود و ترحم آوری یک آن به هـیرتا نگریسـت و بعـد سـرش را پائین انداخـت؛ هـیرتا با صدای گرفـته گفـت......

گل سرخ برای امیلی

مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود
اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت
يك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟
به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم
روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط يك چشم داره
فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو شاد و خوشحال كني چرا نمي ميري ؟
اون هيچ جوابي نداد....
حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم ، چون خيلي عصباني بودم .
احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت
دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي...
از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم
تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من
اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو
وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر
سرش داد زدم ": چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟!" گم شو از اينجا! همين حالا
اون به آرامي جواب داد : " اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد .
يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه
ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .
همسايه ها گفتن كه اون مرده ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم
اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ، خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي به عنوان يك مادر نمي تونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم بنابراين چشم خودم رو دادم به تو براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه با همه عشق و علاقه من به تو...

عشق مادر

مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود
اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت
يك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟
به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم
روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط يك چشم داره
فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو شاد و خوشحال كني چرا نمي ميري ؟
اون هيچ جوابي نداد....
حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم ، چون خيلي عصباني بودم .
احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت
دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي...
از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم
تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من
اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو
وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر
سرش داد زدم ": چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟!" گم شو از اينجا! همين حالا
اون به آرامي جواب داد : " اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد .
يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه
ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .
همسايه ها گفتن كه اون مرده ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم
اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ، خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي به عنوان يك مادر نمي تونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم بنابراين چشم خودم رو دادم به تو براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه با همه عشق و علاقه من به تو...

جان سردار فدای فرمانروا برای همسرش

فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد ، با مقاومت های سرداری محلی مواجه شد و مزاحمت های سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت . بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد . عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیرو های فرمانروا در آمدند و برای محاکمه و مجازات به پایتخت فرستاده شدند .
فرمانروا از سردار پرسید : ای سردار ، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم ، چه می کنی ؟
سردار پاسخ داد : ای فرمانروا ، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود .
فرمانروا پرسید : و اگر از جان همسرت در گذرم ، آن گاه چه خواهی کرد ؟
سردار گفت : آن وقت جانم را فدایت خواهم کرد !
فرمانروا از پاسخی که شنید آن چنان یکه خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید ، بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد .
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید : آیا دیدی سرسری کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود ؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود ؟
همسر سردار گفت : راستش را بخواهی ، من به هیچ چیز توجه نکردم .
سردار با تعجب پرسید : پس حواست کجا بود ؟ همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت : تمام حواسم به تو بود . به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند !

گروه 99

پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛
اما خود نیز علت را نمی دانست.
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید.
به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’
آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم.
ما خانه ای حصیری تهیه کردهایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم.
بدین سبب من راضی و خوشحالهستم…’
پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد.
نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!!
اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.’
پادشاه با تعجب پرسید: ‘گروه 99 چیست؟؟؟’
نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست،
باید اینکار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید.
به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!’
پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند..
آشپز پساز انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد.
با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت.
آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟
آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!!
او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!!
فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛
اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!!
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت ازفردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد
و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.
تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد
که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛
او فقط تا حد توان کار می کرد!!!
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.
نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!!
اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما ...راضی نیستند


به سلامتی همه پدرها.......  

پدری دست بر شانه پسر گذاشت و از او پرسید:فکر می کنی ،تو میتوانی مرا بزنی یا من تو را؟

پسر جواب داد:من میزنم

پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولی باز همان جواب را شنید

پدر با ناراحتی از کنار پسر رد شد

بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد تا شاید جوابی بهتر بشنود.

پسرم من میزنم یا تو؟

این بار پسر جواب داد شما میزنی.

پدر گفت چرا دوبار اول این را نگفتی؟

پسر جواب داد تا وقتی دست شما روی شانه من بود عالم را حریف بودم ولی وقتی دست

از شانه ام کشیدی توانم را با خود بردی . . .

زیبا ترین قلب

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.

جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.

ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه‌هايی دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .

پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌ای كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...

داستان  عشق و دیوانگی  

زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود. فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک!

ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم!

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬‌ همه قبول کردند.

ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !

همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به ميان ابر ها رفت.

هوس به مرکز زمين راه افتاد.

دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت.

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق.

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است.

ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬ که عشق رفت وسط يک دسته گل رز آرام نشت.

ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ...

همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود.

بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبری نبود.

ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.

صدای ناله ای بلند شد.

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬ دست هايش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.

شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت

حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬ تو ديگه نميتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...

عشق یعنی .........

تا حالا شده عاشق بشين؟؟؟

ميدونين عشق چه رنگيه؟؟؟

ميدونين عشقق چه مزه اي داره؟؟؟

ميدونين عشق چه بويي داره؟؟؟

ميدونين عاشق چه شکليه؟؟؟

ميدونين معشوق چه کار ميکنه با قلب عاشق؟؟؟

مدونين قلب عاشق براي چي ميزنه؟؟؟

ميدونين قلب عاشق براي کي ميزنه؟؟؟

ميدونين ...؟؟؟

اگه جواب اين همه سئوال رو ميخواين! مطلب زير رو بخونين...خيلي جالب و آموزندس...

وقتي

يه روز ديدي خودت اينجايي و دلت يه جاي ديگه … بدون كه كار از كار گذشته و تو عاشق شدي

طوري ميشه كه قلبت فقط و فقط واسه عشق مي تپه ، چقدر قشنگه عاشق بودن و مثل شمع سوختن

همه چي با يک نگاه شروع ميشه

اين نگاه مثل نگاهاي ديگه نست ، يه چيزي داره که اوناي ديگه ندارن ...

محو زيبايي نگاهش ميشي ، تا ابد تصوير نگاهش رو توي قلبت حبس مي كني ، نه اصلا مي زاريش توي يه صندوق ، درش رو هم قفل مي كني تا كسي بهش دست نزنه.

حتي وقتي با عشقت روي يه سكو مي شيني و واسه ساعتهاي متمادي باهاش حرفي نمي زني ، وقتي ازش دور ميشي احساس مي كني قشنگترين گفتگوي عمرت رو با كسي داري از دست ميدي.

مي بيني كار دل رو؟

شب مي آي كه بخوابي مگه فكرش مي زاره؟! خلاصه بعد يه جنگ و

جدال طولاني با خودت چشات رو رو هم مي زاري ولي همش از خواب ميپري ...

از چيزي ميترسي ...

صبح كه از خواب بيدار ميشي نه مي توني چيزي بخوري نه مي توني كاري انجام بدي ، فقط و فقط اونه كه توي فكر و ذهنت قدم مي زنه

به خودت مي گي اي بابا از درس و زندگي افتادم ! آخه من چمه ؟

راه مي افتي تو كوچه و خيابون هر جا كه ميري هرچي كه مي بيني فقط اونه ، گويا كه همه چي از بين رفته و فقط اون مونده

طوري بهش عادت مي كني كه اگه فقط يه روز نبينيش دنيا به آخر ميرسه

وقتي با اوني مثل اينكه تو آسمونا سير مي كني وقتي بهت نگاه مي كنه گويا همه دنيا رو بهت ميدن

گرچه عشق نه حرفي مي زنه و نه نگاهي مي كنه !

آخه خاصيت عشق همينه آدم رو عاشق مي كنه و بعد ولش مي كنه به امون خدا

وقتي باهاته همش سرش پائينه

تو دلت مي گي تورو خدا فقط يه بار نيگام كن آخه دلم واسه اون چشاي قشنگت يه ذره شده

ديگه از آن خودت نيستي

بدجوري بهش عادت كردي ! مگه نه ؟ يه روزي بهت ميگه كه مي خواد ببينتت

سراز پا نمي شناسي حتي نميدوني چي كار كني ...

فقط دلت شور ميزنه آخه شب قبل خواب اونو ديدي...

خواب ديدي که همش از دستت فرار ميکنه ...

هيچوقت براش گل رز قرمز نگرفتي ...چون بهت گفته بود همش دروغه تو هم نخواستي فکر کنه تو دروغ ميگي آخه از دروغ متنفره ...

وقتي اون رو مي بيني با لبخند بهش ميگي خيلي خوشحالي که امروز ميبينيش ...

ولي اون ...

سرش رو بلند مي كنه و تو چشات زل ميزنه و بهت ميگه

اومدم بهت بگم ، بهتره فراموشم كني !

دنيا رو سرت خراب ميشه

همه چي رو ازت مي گيرن همه خوشبختيهاي دنيا رو

بهش مي گي من … من … من

از جاش بلند ميشه و خيلي آروم دستت رو ميبوسه ميذاره رو قلبش و بهت ميگه خيلي دوستت دارم وبراي هميشه تركت مي كنه

ديگه قلبت نمي تپه ديگه خون تو رگات جاري نميشه

يه هويي صداي شكستن چيزي مي آد

دلت مي شكنه و تكه هاي شكستش روي زمين ميريزه

دلت ميخواد گريه کني ولي يادت مي افته بهش قول داده بودي که هيچوقت به خاطر اون گريه نميکني چون ميگفت اگه يه قطره اشک از چشماي تو بياد من خودم رو نميبخشم ...

دلت ميخواد بهش بگي چقدر بي رحمي که گريه رو ازم گرفتي ولي اصلا هيچ صدايي از گلوت در نمياد

بهت ميگه فهميدي چي گفتم ؟با سر بهش ميگي آره!...

وقتي ازش ميپرسي چرا؟؟؟ميگه چون دوستت دارم!

انگشتري رو که تو دستته در مياري آخه خيلي اونو دوست داره بهش ميگي مال تو ...

ازت ميگيره ولي دوباره تو انگشتت ميکنه ...ميگه فقط تو دست تو قشنگه...

بعد دستت رو محکم فشار ميده و تو چشمات نگاه ميکنه و...

بعد اون روز ديگه دلت نميخواد چشمات رو باز نمي كني

آخه اگه بازشون كني بايد دنياي بدون اون رو ببيني

تو دنياي بدون اون رو مي خواي چي كار ؟

و براي هميشه يه دل شكسته باقي مي موني

دل شكسته اي كه تنها چاره دردش تويي...

پير مرد عاشق

پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"که عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست" پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!" پرستاری به او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر میرسید." پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد ومتوجه چیزی نخواهد شد وحتی مرا هم نمیشناسد." پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما را نمیشناسد؟"پیر مرد با صدای غمگین وآرام گفت:" اما من که او را مي شناسم

داستان يك مرد نابينا و خبرنگار

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است، ولی روی تابلوی او نوشته شده بود: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم.

عشق بينهايت

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.

دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…

داستان عشقي.   Love story

دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس **** گاه تو خواهم شد »

***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست

***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »

داستان خنده دار

دو پسربچه ۱۳ و ۱۴ ساله کنار رودخانه ایستاده بودند که یکی از آن مردان شرور که بزرگ و کوچک حالی شان نمیشود ، برای سرکیسه کردنشان ، ابتدا به پسربچه ۱۳ ساله که خیلی هفت خط بود گفت: «من شیطان هستم اگر به من یک سکه ندهی همین الان تو را تبدیل به یک خوک میکنم.» پسربچه ی ۱۳ ساله زبر و زرنگ خندید و او را مسخره کرد و برایش صدایی درآورد! مرد شرور از رو نرفت و به سراغ پسربچه ۱۴ ساله رفت و گفت: «تو چی پسرم! آیا دوست داری توسط شیطان تبدیل به یک گاومیش شوی یا اینکه الان به ابلیس یک سکه میدهی؟» پسربچه ۱۴ ساله که برعکس دوست جوانترش خیلی ساده دل بود با ترس و لرز از جیبش یک سکه ۵۰ سنتی درآورد و آنرا به شیطان داد! مرد شرور اما پس از گرفتن سکه ۵۰ سنتی از پسرک ساده دل ، به سراغ پسرک ۱۳ ساله رفت و خشمش را با یک لگد و مشت که به او کوبید ، سر پسرک خالی کرد وبعد رفت.
چند دقیقه بعد پسرک زبر و زرنگ به سراغ پسرک ساده دل آمد و وقتی دید او اشک میریزد علت را پرسید که پسرک گفت: «با آن ۵۰ سنت باید برای مادر مریضم دارو میخریدم.»
پسرک ۱۳ ساله خندید و گفت: «غصه نخور ، من ۳ تا سکه ۵۰ سنتی دارم که دو تا را میدهم به تو.»
پسرک ساده دل گفت: «تو که پول نداشتی!»
پسرک زرنگ خندید و گفت: «گاهی میتوان جیب شیطان را هم زد!»

داستان عشقی.   Love  story  

دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس **** گاه تو خواهم شد »

***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست

***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »